eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
797 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
موافقم باهات و حقیقتا خیلی خوشحالم که با وجود نوزده ساله بودنم و اینکه تقریبا تمام همسنام اینستاگرام دارن من هیچوقت نصبش نکردم و درگیرش نشدم اینقدر که تو گوشیم هیچی ندارم(جز یه سری اپ یادگیری زبان و موسیقی بیکلام) گهگاهی احساس میکنم غارنشینم ولی هانا چقدر quotev سوت و کوره... عجیبه ولی دلم براش تنگ شده ــــــــــــــ------------------ وای منم غارنشینم آره سوت و کور شده خیلی وقته درست حسابی سرنزدم اصلا وقتش نبوده 😅🥲
ولی ببین یه چیزی هم هست اینکه چه اطلاعاتی رو وارد مغزت بکنی، با چه کسایی در ارتباط باشی، چه چیزایی رو یاد بگیری و در کل چه چیزهایی رو دنبال کنی بستگی به خودت داره و انتخاب خودته. حداقل کسی به طور جدی این چیزا رو تو مدارس از همون سنین پایین به بچه‌ها نمیگه، نمیشه هم دائم از بقیه توقع داشت. تو این فضای سمی که هر کس و ناکسی توش مثلا تولید محتوا میکنه باید خودت کلاهتو بچسبی یا اینکه صرفا به خاطر اقتضای سن و هیجانات درگیر چیزایی میشی که گند میزنه به روحیه و افکار و آینده‌ات همینطوریش هم بخاطر بی‌فکری‌ها و بی‌مسئولیتی ها فضای مجازی ول هست، همینکه آدم دغدغه‌مند باشه بد نیست این مملکت خیلی مشکل داره که حالاحالاها درست‌بشو نیستن ــــــــــــــــــــــــــــ درسته واقعا درسته این همه آدم کم سنی که وارد این فضای وحشتناک شدن باعث میشن حتی بیشتر تاسف بخورم
آهنگای آلن واکر وایب یه شب تاریکِ ستاره‌ای رو میدن، توی جاده با ماشینی و نم‌نم بارون کاری کرده بوی خاک نم‌خورده داخل ماشین رو پر کنه. حتی توی تاریکی شب، درختا اون رنگ سبز تیره‌اشون رو حفظ کردن و همینجوری کنار جاده به صف ایستادن. پشت فرمون نشستی، فقط خودتی و اونی که بیشتر از همه دوستش داری. آنقدر خنکی هوا حال خوب کنه که نمیتونی دست از نفس عمیق کشیدن برداری، انگار ریه‌هات به اندازه‌ای که باید، پر از هوای نیمه‌شب نمیشن...🌌💛🌙🐋✨
سال دهم یه معلم داشتیم، برای گروه ما نقشه‌کشی درس میداد برای گروه دیگه نصب... یه جوری این بشر خوب بود، اصلا موندم از اخلاقش بگم، از رفتارش بگم، از صبرش بگم. اون سال یه جوری این معلم روی ما تاثیر گذاشته بود که نگم براتون... ما دو زنگ 90 دقیقه‌ای باهم داشتیم، دیگه تایممون خیلی زیاد میشد ما بچه‌ها نمیشستیم به حرف زدن، یوهو وسط حرفمون فامیلی یه معلم رو می‌گفتیم، مثلا فلانی اینجوری گفت، همون لحظه بهمون میگفت بگید خانم فلانی. ما هم عادت کرده بودیم که پیش خودمون دیگه نگیم خانم فلانی، آنقدر این معلم این رو با ما تکرار کرد که دیگه افتاده بود توی دهنمون. یعنی توی راهرو، بیرون از مدرسه، توی چت می‌خواستیم اسم یه معلم رو بیاریم می‌گفتیم خانم فلانی... خانم مسعودی، امیدوارم هرجا هستید حال خودتون و بچه‌هاتون خوب باشه، بخاطر کوچیکترین چیزایی که بهمون یاد دادید، چه اخلاقی و چه درسی ازتون ممنونم. شما بار دیگه یادمون انداختید که هرچقدر هم سخت باشه احترام یک بزرگتر، به خصوص احترام یک معلم خیلی خیلی واجبه🌱🫧✨
برادرم ابتداییه زنگ زده بود به دوستش که من دارم نمایش تمرین می‌کنم برای مدرسه تو‌ هستی؟ اونم گفت پایه‌ی پایه‌م و من متوجه شدم که هرگز همچین کسی رو تو اون سن نداشتم، من تازه از دو سال پیش فهمیدم دوست یعنی چی. خیلی براش خوشحالم ✨✨
من فقط می‌دونم هانا همیشه هانا بود برای همین آدرین، آدرین شد. هانا همیشه می‌خواست مهربون باشه برای همین آدرین باید برای همه دوست داشتنی می‌بود ولی متفاوت از آب دراومد. هانا عاشق پرواز کردن بود پس آدرین باید به جاش پرواز می‌کرد ولی خیلی بد سقوط کرد. هانا خیلی بلندپرواز بود برای همین آدرین باید به هر چی می‌خواد می‌رسید؛ در عوض خیلی چیزها رو از دست داد. هانا خیلی تنها بود برای همین آدرین باید یه عالمه آدم دور و برش می‌داشت ولی در عوض تنهاتر از چیزی شد که باید. هانا از یه جایی به بعد از حرف‌های خودش بدش میومد چون همه چیز رو خراب می‌کرد برای همین سکوت رو ترجیح داد، پس آدرین باید هر چی می‌خواست رو می‌گفت ولی آدرین انقدر خردمند بود که حرفاش رو برای خودش نگه داره. هانا عاشق گرمایی بود که از محبت بقیه ایجاد می‌شد پس آدرین باید دختر هستیا می‌بود. هانا دوست داشتن رو دوست داشت ولی می‌ترسید تهش همه چیز به هم بریزه پس آدرین باید از صمیم قلب عاشق کسی می‌شد. هانا می‌خواست بی نقص باشه، پس آدرین باید این بار رو به دوش می‌کشید، آدرین باید بهترین می‌بود ولی هم هانا و هم آدرین شکست خوردن. هانا خیلی بی‌قرار بود برای همین آدرین باید آروم می‌بود ولی آخرش وجود هر دوشون پر از آتشی بود که باید شعله می‌کشید. هانا نمی‌خواست به هیچ‌کس آسیب برسونه پس آدرین باید به همه کمک می‌کرد، آدرین همه‌ی تلاشش رو کرد ولی آخرش گوشه‌گیر شد چون خودش آسیب دید. هانا می‌خواست پرواز کنه پس آدرین باید یه پرنده می‌بود ولی آدرین یه روباهه. هانا می‌خواست تفاوت داشته باشه درحالی که آدرین فقط می‌خواست معمولی باشه انگار هیچ کدومشون از زندگی دیگری درس نگرفتن. هانا با درماندگی می‌خواست یه کار بزرگ بکنه پس آدرین بار افسانه بودن رو به دوش کشید. هانا و آدرین می‌خواستن بقیه به یاد بیارنشون پس افسانه‌ی هلن متولد شد چون از نظر اونا زندگی حق نداشت هرکاری می‌خواد باهاشون بکنه و بعد فراموش بشن، زندگی باید اونا رو به یاد میاورد. هانا عاشق شادی بود پس آدرین مشخصا افسرده‌ست. هانا همیشه تا جایی که می‌تونست وفادار بود پس آدرین هم باید می‌بود، چون هیچ کدوم نمی‌خواستن به بقیه آسیب بزنن. جفتشون فقط می‌خواستن از دردها فرار کنن پس زندگی اونا رو به همدیگه رسوند. هانا هیچوقت حس نکرد قهرمان زندگی خودشه پس آدرین باید قهرمان خودش می‌بود و نتیجه؟ حتی هانا هم نمی‌تونه تشخیص بده که آدرین قهرمانه یا ویلن هانا به خودش اعتماد نداشت در مقابل آدرین هم همین بود. در نهایت آدرین و هانا خیلی شبیه هم بودن. هانا از انسان بودن می‌ترسید، از انسان بودن حتی بدش میومد پس آدرین نباید یه انسان می‌بود ولی هیچکدوم نفهمیدن آخرش کجا چه اتفاقی افتاد که این بار آدرین به هانا گفت:«انسان‌ها بهترین خودشون هستن.» آدرین همیشه بار زندگی من رو به دوش می‌کشید در حالی که اون هیچ پناهی نداشت من هر شب، هر روز، همیشه به اون پناه می‌بردم. من بیشتر از هر کسی به آدرین آسیب زدم و آخرش فهمیدم آدرین همون هانا بود، آدرین هانایی بود که در برابر آرزوهای خودش روی زانو افتاد. آدرین و هانا خیلی فرقی با هم نداشتن، هر دوشون بی‌نهایت انسان بودن. همونطور که قبلا هم گفتم گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستن مثل هانا و آدرین. متاسفم آدرین، تو همیشه مجبور بودی وقتی من نمی‌تونم بجنگی، تو وقتی من افتادم بلند شدی، تو همیشه بار آرزوهای احمقانه، بلندپروازانه، دردناک و رویایی من رو به دوش کشیدی و من نمی‌تونم به یاد بیارم اگه تلاش کردم تا در مقابل باری از دوش تو بردارم. و آدرین من ازت ممنونم که همیشه کنارم بودی، تو من رو بهتر از هرکسی شناختی ولی در مقابل می‌دونم که من هم تو رو می‌شناسم و تو در نهایت همون قلبی رو داری که من دارم. آدرین تو بزرگترین رویایی هستی که دارم، افسانه‌ی هلن، لونا، میرا، جیسون و.... همه و همه به خاطر تو متولد شدن، در پایان داستان من یک باقی می‌مونه و یک تو هستی. به یاد تمام ساعت های خوشی و تنهایی که با تو سپری کردم. ممنونم آدری
ناشناسمون به مشکل برخورده😭😭
خیلی ضربه‌ی بدی در کودکی بهم خورد وقتی فهمیدم؛ 1 شب یلدا یه دقیقه بلندتره 2 تعطیلات عید فقط چهارده روزه 3 اگه اسباب بازی هام رو بزارم و برم تکون نمی‌خورن و زنده نمیشن 4 آدم ها نمی‌تونن با ذهنشون چیزی رو حرکت بدن 😂😂😭😭
هدایت شده از صندوقچه‌ی راجرز*شاید چنل تقدیمی
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Young_lady_poe_t میفرستید و من با توجه به وایب چنلتون میگم چنلتون متعلق به کدوم دنیاست. ¹دنیای مارول ²دنیای هری پاتر ³دنیای دیزنی ⁴دنیای انیمه ⁵دنیای ماینکرفت فقط اونایی که چنل ندارن میتونن آیدی بدن تو ناشناس- 𝙏𝙝𝙚 𝙛𝙖𝙢𝙤𝙪𝙨 𝙧𝙤𝙤𝙢 𝙤𝙛 𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨~
پذیرش
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Yo
بچه ها جونم این تقدیمی ها رو انجام میدم چون یه جورایی ازشون خوشم میاد و هم باعث میشن جمعمون بیشتر بشه اگه هر لحظه فکر کردید که باعث میشه حس قبل رو اینجا نداشته باشید و حس بکنید خیلی تبلیغاتیه یا هر چیز دیگه بهم بگید و من دیگه انجامش نمیدم ✨✨✨ متاسفانه هنوز هم ناشناسمون به مشکل خورده اگه طی این چند روز درست نشد به لینک های جدید پناه می‌بریم😭😂