eitaa logo
پذیرش
66 دنبال‌کننده
786 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
پذیرش
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Yo
بچه ها جونم این تقدیمی ها رو انجام میدم چون یه جورایی ازشون خوشم میاد و هم باعث میشن جمعمون بیشتر بشه اگه هر لحظه فکر کردید که باعث میشه حس قبل رو اینجا نداشته باشید و حس بکنید خیلی تبلیغاتیه یا هر چیز دیگه بهم بگید و من دیگه انجامش نمیدم ✨✨✨ متاسفانه هنوز هم ناشناسمون به مشکل خورده اگه طی این چند روز درست نشد به لینک های جدید پناه می‌بریم😭😂
هدایت شده از صندوقچه‌ی راجرز*شاید چنل تقدیمی
☆چنلت بهم وایب دیزنی رو میده یک پرنسس که زیر بارون منتظر شاهزاده‌ش ایستاده؟ ~
الان که بهش فکر میکنم لونا خصلت‌هایی رو داشت که من آرزو میکردم با اونا زندگی کنم، لونا گروهی را داشت که بخاطرش تا جهنم هم میرفتن، زمانی که حرف می‌زد هیچکس حرفش رو قطع نمی‌کرد. اما بارها و بارها بهم ثابت کرد که ما هیچ تفاوتی باهم نمی‌کنیم، لونا هم مثل من روی باورهاش ایستاد و براش مهم نبود که چه چیزی رو فدا کرده. لونا بهم نشون داد که لازم نیست برای پرواز کردن دوتا بال از پشتت دراومده باشه، بهم ثابت کرد مهم نیست چقدر قوی باشیم، این دنیا ظالم‌تر از اونیه بخوايم تنهایی به جنگش بریم. لونا همون کاپیتانی بود که بدون اینکه ذره‌ای ترس و شک به خودش راه بده کنترل اوضاع رو به دست میگرفت، فرمانده‌ای شد که من همیشه از بودنش میترسیدم. لونا دنبال کسی نمیگشت که بقیه عمرش رو باهاش سپری کنه اما اون فرد جلوی راهش سبز شد. با اینکه من نتونستم توی چالش‌های راهش پیشش باشم ولی لونا حتی یه لحظه هم پشت منو خالی نکرد، زمانی که خوردم زمین بلندم کرد، خاکِ روی لباسم رو تکوند و گفت اشکالی نداره و زمانی که دویدن یاد گرفتم مثل بابای پرافتخاری که به بچه‌اش دوچرخه‌سواری یاد داده، هم پای من میدوید و تشویقم می‌کرد. لونا، تو کسی بودی که من میخواستم باشم ولی کسی شدی که باورم کرد و وادارم کرد از هدفم دست نکشم🩵✨
بچه‌ها جونم ناشناس درست شده اگه حرفی دارین 🥺
سلااام نلیکم ملت✨
با یه داستان جدید اومدم خدمتتون... فقط کمکم کنید یه عنوانی روش بزاریم، بچه هنوز بینامه😂
پارت اول: - خب، چند لحظه ثابت باش که میخوایم بانداژ صورتت رو باز کنیم... . آرام سرم را تکان دادم. زمانی که دست دکتر را پشت گردنم حس کردم، نفسم در سینه حبس شد. صدای کنده شدن چسب از پشت سرم بلند شد. به همراه باز شدن بانداژ نور کورکننده‌ای من را مجبور به بستن چشمانم کرد. صدای خوشحالی مامان و بابا بلند شد و عمق سینه‌ام را گرم کرد. بعد از چند لحظه، زمانی که چشمانم به نورِ اتاق عادت کرد، آرام‌‌آرام پلک‌هایم را بالا بردم. پرده‌های آبی‌رنگ اتاق جلوی نور خورشید را گرفته بودند، چراغ‌ها هم خاموش بودند ولی با این حال نورِ محیط اذیتم می‌کرد. مامان روی صندلی نشسته بود و رو به جلو خم شده بود. بابا با همان لباس‌هایی که روز تصادف پوشیده بود، طوری که به هر‌دوی ما نزدیک باشد کنار تخت ایستاده بود.‌ پرستار از سمت چپ نزدیک شد و آینه‌ای به دستم داد. دکتر هم کمی دورتر از من، کنار دیوار، با لبخند عجیبی به تخته‌ای که دستش بود خیره شده بود. بدون گفتن چیزی، با تکان دادن سرم تشکر کردم و آینه را از دستش گرفتم. دلم نمیخواست خودم را ببینم؛ دو روزِ کامل در بیمارستان.... دلم میخواست حداقل قبلش سری به حمام خانه می‌زدم. دکتر سرش را بلند کرد و نگاهش را به سمتم گرفت. نفس عمیقی کشیدم و با اکراه آینه را بالا آوردم. موهای مشکی‌رنگم درهم گره خورده بودن، زیر چشمانم گود شده بود و به شدت خسته به نظر می‌رسیدم. دلم نمیخواست مامان و بابا من را به این شکل ببینند؛ من همیشه دخترکوچولوی قوی آنها بودم، حالا مثل مریض‌ها در بیمارستان روی تخت افتاده بودم. آینه را به پرستار برگرداندم. دکتر درحالی‌که چیزی از جیب کتِ سفیدرنگش درمی‌آورد، کنارم آمد. کمی خم شد و گفت: - خب، بزار ببینم حالِ مغزت چطوره... این خودکار رو با چشمات دنبال کن. و به دنبال جمله‌اش، خودکار را نزدیک به صورتم گرفت و آرام به چپ و راست حرکت داد. - خوبه. خودکار را سمت خودش برد. دکمه‌ی کوچکی روی در خودکار بود، آن را به آرامی فشار داد و چراغ کوچکی بر سر خودکار روشن شد. - خفنه نه؟ قبلا یکی از مریض‌ها بهم هدیه داد. بهم گفت اگه برق بره، جلوی پاتو میبینی و مثل من زمین نمیخوری. با خنده‌ی کوچکی صورتش را روشن کرد و ادامه داد: - پاش شکسته بود. نور خودکار را سمت چشمانم نشانه گرفت و به نوبت آنها را چک کرد. - خب... بگو شیش سیخ کباب، سیخی شیش‌هزار. شوخی‌اش گرفته بود؟ قبلا در مهمانی‌های فامیلی هرکسی به من می‌رسید اسن کار را می‌کرد: - اگه میتونی این جمله رو شیش‌بار بگو. چقدر از این جمله بدم می‌آمد. با لبخندی که خرد بودن اعصابم را به خوبی نشان می‌داد، زبان باز کردم که مخالفت کنم: -I'm not gonna say that. چی شد؟ چی گفتم؟ چرا انگلیسی گفتم؟ دکتر از حرفم تعجب کرد، نگاهی به بابا کرد و پرسید: - گفتید ایرانی هستید؟ بابا همینطور که با سردرگمی نگاهم می‌کرد، سر تکون داد. مامانم با لبخندی لحن جدیش را از دکتر قایم کرد: - آتوسا، اذیت نکن. اذیت نمیکردم. اصلا چه موقعیتی بود که بخواهم سربه‌سر آنها بگذارم؟ دکتر به سمتم برگشت، به صورت متعجبم نگاهی انداخت و گفت: - بعید میدونم کارش از قصد باشه... - believe me, it's not! چه اتفاقی افتاده؟ هردفعه میخواستم چیزی به فارسی بگویم، ذهنم کلمات را انگلیسی می‌کرد. دکتر تمام توجهش را به من داد: - آتوسا، متوجه حرف من میشی؟ - Yes. - چرا به فارسی صحبت نمیکنی؟ - I am... I mean I'm trying to. I'm not doing this on purpose. You have to believe me. - خب مشکلی نیست، آروم باش. الان بدترین چیز برای تو اینه که استرس داشته باشی. نفس عمیق بکش. ما اینجاییم که کمکت کنیم و بفهمیم مشکل از کجاست، باشه؟ نمی‌دانم چطور؛ اما گرمای لحن و لبخندش وادارم کرد تمام چیزهایی را که گفته باور کنم.
پذیرش
https://harfeto.timefriend.net/17174439241104 #ناشناس حرفی ، حدیثی ، چیزی ؟ حرف ناشناس .
یه لطفی بکنین و قبل لفت دادن دلیلتون رو‌ بهمون بگین
پارت دوم: دکتر یوسفی با همان لبخند همیشگی، بعد از در زدن وارد اتاق شد. بابا از روی صندلی بلند شد و شش دنگ حواسش را روی او ریخت. دکتر با انگشت به تخته‌شاسی که در دست داشت ضربه‌ای زد و گفت: - خب... خانم وزیری، نتیجه‌ی اسکن مغزتون اومده. حدس ما اینه که بخاطر تصادفی که داشتید دچار زبان‌پریشی شدید. تخته را به سمت من و بابا برگرداند. تصویر سیاه‌‌ و سفیدی از یک مغز نشانمان داد، به ناحیه‌ای از مغز اشاره کرد و ادامه داد: - این منطقه مسئول درکِ مطلب هستش. اما معمولا افرادی که این ناحیه از مغزشون آسیب دیده، متوجه اختلال خودشون نیستن... مثلا چندتا کلمه‌ی بی‌معنی به زبون میارن و فکر میکنن دارن درست صحبت میکنن. شما کاملا حرف‌های ما رو متوجه میشی و جوابی که میدی نشون میده مشکلی برای درک نداری... . بابا سرش را پایین انداخت و با خشمی نهفته در صدایش گفت: - پس، نه میدونید چطور این اتفاق داره میوفته و نه چطور درستش کنید؟
پذیرش
پارت دوم: دکتر یوسفی با همان لبخند همیشگی، بعد از در زدن وارد اتاق شد. بابا از روی صندلی بلند شد و ش
پارت سوم: آرتمیس بعد از ورود به اتاق، در را پشت سر خودم بستم، پرونده را روی میزم کوبیدم و مقنعه‌ام را از سر درآوردم. روی میز، به سمت تخته‌وایت‌برد نشستم و به نخ‌های قرمزرنگی که عکس‌ها را به هم متصل کرده بودند خیره شدم. بعد از چند ضربه به در اتاق، صدای حمید بلند شد: - خانم شمس؟ میتونم بیام داخل؟ مقنعه‌ام را سریع سرم کردم و زمانی که از صاف بودنش مطمئن شدم؛ گفتم: - بفرمایید. حمید وارد شد. چشمانِ خاکستریش با هیجان می‌درخشیدند. با وجود خستگیم لبخند گرمی بر لبم نشست. گفتم: - چیزی پیدا کردی؟ - تا این حد معلومه؟ - اوهوم... . قدمی به داخل اتاق برداشت و در را پشت سرش بست. - حدس بزن کی به هوش اومده؟ جوابی ندادم، نمیخواستم این بار یکی دیگر از بازی‌های بیست‌سوالی‌اش را شروع کند. متوجه مکثم شد و با هیجان کمتری جواب خودش را داد: - آتوسا جلوه... میتونیم به بهونه‌ی تصادف باهاش حرف بزنیم، بگیم که میخوایم درمورد سانحه بپرسیم و وقتی تنها گیرش آوردیم از پدرش میپرسیم. - چقدر احتمال داره پدرش با دوتا پلیس تنهاش بزاره؟ اصلا چقدر احتمال داره که چیزی از کثیف‌کاری‌های پدرش بدونه؟ - نمیدونم، اما شاید چیزی دستگیرمون شد... از یه جا نشستن و خیره شدن به اطلاعت ناقصی که الان داریم که بهتره! درست می‌گفت، مصاحبه با یه شاهد احتمالی ضرری نداشت. - خیلی خب... آدرس بیمارستان رو داری؟ حمید در حالی که سعی می‌کرد هیجانش را پشت لبخندی مخفی کند؛ سرش را به پایین تکان داد. - با ماشین شخصی میریم. کتم را برداشتم و به سمت در رفتم. حمید به دنبالم از اتاق بیرون آمد.
هدایت شده از  ᯓاخگر
https://eitaa.com/acception ۸ / ۱۰ 🦦 علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>