پذیرش
پارت دوم: دکتر یوسفی با همان لبخند همیشگی، بعد از در زدن وارد اتاق شد. بابا از روی صندلی بلند شد و ش
پارت سوم:
آرتمیس
بعد از ورود به اتاق، در را پشت سر خودم بستم، پرونده را روی میزم کوبیدم و مقنعهام را از سر درآوردم. روی میز، به سمت تختهوایتبرد نشستم و به نخهای قرمزرنگی که عکسها را به هم متصل کرده بودند خیره شدم.
بعد از چند ضربه به در اتاق، صدای حمید بلند شد:
- خانم شمس؟ میتونم بیام داخل؟
مقنعهام را سریع سرم کردم و زمانی که از صاف بودنش مطمئن شدم؛ گفتم:
- بفرمایید.
حمید وارد شد. چشمانِ خاکستریش با هیجان میدرخشیدند. با وجود خستگیم لبخند گرمی بر لبم نشست. گفتم:
- چیزی پیدا کردی؟
- تا این حد معلومه؟
- اوهوم... .
قدمی به داخل اتاق برداشت و در را پشت سرش بست.
- حدس بزن کی به هوش اومده؟
جوابی ندادم، نمیخواستم این بار یکی دیگر از بازیهای بیستسوالیاش را شروع کند. متوجه مکثم شد و با هیجان کمتری جواب خودش را داد:
- آتوسا جلوه... میتونیم به بهونهی تصادف باهاش حرف بزنیم، بگیم که میخوایم درمورد سانحه بپرسیم و وقتی تنها گیرش آوردیم از پدرش میپرسیم.
- چقدر احتمال داره پدرش با دوتا پلیس تنهاش بزاره؟ اصلا چقدر احتمال داره که چیزی از کثیفکاریهای پدرش بدونه؟
- نمیدونم، اما شاید چیزی دستگیرمون شد... از یه جا نشستن و خیره شدن به اطلاعت ناقصی که الان داریم که بهتره!
درست میگفت، مصاحبه با یه شاهد احتمالی ضرری نداشت.
- خیلی خب... آدرس بیمارستان رو داری؟
حمید در حالی که سعی میکرد هیجانش را پشت لبخندی مخفی کند؛ سرش را به پایین تکان داد.
- با ماشین شخصی میریم.
کتم را برداشتم و به سمت در رفتم. حمید به دنبالم از اتاق بیرون آمد.
#loona
#پارت_سه
هدایت شده از ᯓاخگر
https://eitaa.com/acception
۸ / ۱۰ 🦦
علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>
پذیرش
https://eitaa.com/acception ۸ / ۱۰ 🦦 علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>
فقط رمان؟ 😭😭
اینجا بچمونه
پارت چهارم:
آرتمیس:
- مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... .
- آخ، باور کن حواسم نبود. باشه، حالا یهکاریش میکنم، راستی آرش... .
- بله مامان؟
نفسم را با اکراه بیرون دادم و مشتم را محکمتر دور فرمان حلقه کردم:
- احتمالا امروز هم دیر میام، یکی از شاهدای پرونده... .
- آره، باشه. عیبی نداره میدونم کارت مهمه، اصلا هم مهم نیست قرار بود بعد از سه هفته اون فیلمه رو ببینیم.
- آر... .
قبل از اینکه بتوانم جملهام را از دهانم بیرون کنم، تلفن قطع شد و صدای بوق آن در ماشین پیچید.
نفسم را با درماندگی بیرون دادم. یکی از دستانم را از فرمان کندم و روی صورتم کشیدم. حمید که در این مدت ساکت بود، زبان باز کرد:
- همهچیز خوبه؟
دستم را روی فرمان برگرداندم. درحالی که گوشه و کنار خیابان را به دنبال جای پارک میگشتم؛ گفتم:
- آره... .
در اطراف بیمارستان، کمی دورتر از خط عابر جای خالی به چشمم خورد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم. با عجله ماشین را پارک کردم و زمانی که از خوب بودن محل پارک مطمئن شدم، ماشین را خاموش کردم، سویچ را در جیبم انداختم و کمربندم را باز کردم.
#پارت_چهارم
#loona
همیشه فکر میکردم دوست دارم توی خواب بمیرم... بدون درد، هیچی حس نکنم. ولی چند سال پیش، توی دوره کرونا، وقتی این بحث توی کلاس فلسفهمون اومد یکی از بچهها گفت دلم نمیخواد توی خواب بمیرم... دلم میخواد هوشیار باشم، اگه توی خواب بمیرم انگار بدون مبارزه مردم و تسلیم مرگ شدم.
همون روز فهمیدم که چقدر از مرگ میترسیدم که میخواستم بدون اینکه بفهمم بیاد سراغم، شاید از دردش میترسیدم، ولی الان که دوباره به این موضوع برمیگردم میبینم دلم میخواد درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم، کاری که از انجام دادنش لذت میبرم، کاری که انجام دادنش رو مثل یه نشان افتخار به سینه میزنم، این راه سخت و تاریک رو برام روشن و هموار میکنه... میخوام درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم🌊🌱🌒🫧
#loona
#دلنوشته
هدایت شده از صندوقچهی راجرز(شاید پارکر)
استیون راجرز برگشت*ببخشید درگیر نبرد داخلی با تونی استارک بود-
خب میخوام اولین پیام دیلیم رو با تقدیمی شروع کنم؛
این پیام رو فوروارد میکنین چنلتون بعدش لینک چنلتون رو برام تو ناشناس میفرستید و من طبق وایب چنلتون میگم تو تایمی که بین زنگ تفریح و اومدن معلمه تو کلاستون چیکار میکنین*حدسیه اگه دیدین اشتباه گفتم به بزرگی خودتون ببخشین★
https://daigo.ir/secret/31004585581
ناشناس~
𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙂𝙧𝙖𝙣𝙩 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨 𝙞𝙨 𝙗𝙖𝙘𝙠