eitaa logo
ادبخانه
3.5هزار دنبال‌کننده
848 عکس
343 ویدیو
67 فایل
🌍ادبخانه موسسه فرهنگی هنری ایلیا ترنج 🔶ادبخانه، دانشخانه مجازی ادبیات و آیین است. در این سرای دانش، بُن مایه های شعر وادبیات ، پژوهش های ادبی، آیینی و....را می توان یافت. 🔷آیدی مدیر (صادق خیری) جهت تبلیغات: @Sadeghkheyri
مشاهده در ایتا
دانلود
۶۵ از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را (قرن ۴-۵ ه.ق) @adabkhane
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادبخانه
به رُخ كشيدن- ۳۵ بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید درِ گنجِ حکیم 🟦 به رُخ كشيدن هرگاه نیکی ها و خدمات خود و همچنین بدیها و ناجوانمردی های کسی را یکایک برشمرند و در معرض دیدش قرار دهند تا جای انکار و تکذیب باقی نماند به این عمل در اصطلاح عامه گفته می شود : به رخش کشیدن، یعنی با دلیل و برهان محکم به طرف مقابل فرصت انکار و تکذیب ندادن. ✴اکثریت مردم ایران و سایر فارسی زبانان گمان می کنند رخ همان چهره و صورت آدمی است و از اصطلاح به رخ کشیدن این طور باید استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانیده شد تا از نزدیک ببیند و دیگر مجال انکار و تکذیب نداشته باشد . ولی آنچه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان برمی آید از این رخ، معنی چهره بر نمی آید. بلکه رخ (قلعه) در این مثل و اصطلاح، یکی از مهره های بازی شطرنج است که جهت نقش موثری که بازی می کند در دهان عامه به صورت ضرب المثل در آمده است. 🟧 رُخ رخ، اسم مرغی است که بسیار بزرگ و خیالی است و حتی می‌تواند حیوانات بزرگ مانند کرگدن و فیل را از روی زمین بلند کند و با خود ببرد. اگر مقابل مهره‌ی رخ در ورزش شطرنج مانعی وجود نداشته باشد می‌توان مهره‌هایی نظیر اسب و فیل را از بازی حذف کرد و به موفقیت و پیروزی نزدیک شد. به همین خاطر اسم این مهره را رخ گذاشته‌اند. کسانی که در ورزش شطرنج فعالیت می‌کنند، یکسره در تلاش هستند که در هنگام بازی، مهره‌ی رخ حریف را حذف کنند. چرا که به مانند مهره‌ی وزیر، باارزش و بااهمیت است. با حذف این مهره طرف مقابل روحیه‌ی خود را از دست می‌دهد و شانس برنده شدنش افزایش می‌یابد. این عمل وی را به رخ کشیدن می‌گویند. 🟨 معنای کنایی این اصطلاح رفته‌رفته بر سر زبان‌ها افتاد و به صورت ضرب‌المثل در بین مردم رواج پیدا کرد و اشاره به فردی دارد که بخواهد خود را در برابر کسی با گفتن کارهای نیکی که انجام می دهد بهترین جلوه بدهد و یا اینکه کمبودهای فرد مقابل را به رخ او بکشد و خجالت‌زده‌اش کند. پس به رُخ كشيدن ، یعنی: خود نمایی کردن، به نمایش گذاشتن، منت گذاشتن. @adabkhane
۶۶ هر که چیزی ز کسی برد خبر دارد از آن تو دلم بردی و دانم که تو را نیست خبر (قرن۴-۵ ه.ق) @adabkhane
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۶۷ انصاف نباشد که در این شهر دَرَندَشت ضرب المثلِ سوزن در کاه، تو باشی (معاصر) @adabkhane
۶۸ دَر نبودت، خوب خیاطی شدم صبح تاشب چشم می‌دوزم به دَر (معاصر) @adabkhane
۳۶ بسم الله الرحمن الرحیم هست کلید درِ گنجِ حکیم این نیز بگذرد در زمان‌های قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می‌کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت. روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آن‌ها گفت: «احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگاه دارد. روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه می‌کنم مرا غمگین سازد.» وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت با یکدیگر کردند. آن‌ها پس از مشورت با هم نتوانستند به نتیجه برسند و نزد عارفی رفتند و از او درباره چنین انگشتری درخواست کمک کردند. او از قبل چنین انگشتری را همراه خود داشت. وی تنها انگشتر را از انگشت خویش بیرون آورد و آن را به وزیران داد و به آن‌ها گفت: «انگشتر را به پادشاه بدهید اما به او بگوئید که تنها در شرایطی که احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند هیچ چیز را تحمل کند می‌تواند انگشتر را باز کند و از شعار آن آگاه شود. به هیچ‌وجه نباید از سر کنجکاوی به این شعار نگاه کند زیرا در این صورت پیام نهفته در این شعار را از دست خواهد داد. این شعار همیشه در انگشتر هست ولی برای درک کامل آن به لحظه‌ای بسیار مناسب نیاز است.» وزیران انگشتر را به پادشاه دادند و او از این دستور اطاعت کرد. کشور همسایه به قلمرو پادشاه حمله کرد و بر ارتش او پیروز شد. لحظات بسیاری از ناامیدی اتفاق افتاد که پادشاه دوست داشت انگشتر را باز کند و پیام حک شده بر آن را بخواند ولی چنین کاری نکرد زیرا احساس کرد که اگر چه در حال از دست دادن مملکت خویش است ولی هنوز زنده است. دشمن تا نزدیکی قصر او پیش رفت و او برای نجات جان خویش از قصر خارج شد و با چند نفر از نزدیکانش فرار کرد. دشمن در حال تعقیب کردن او بود و او می‌توانست صدای پای اسب‌های دشمن را بشنود که هر لحظه نزدیک می‌شدند. ناگهان متوجه شد جاده‌ای که در آن در حال فرار است به یک دره منتهی می‌شود. دشمن پشت سر او بود و هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد. او نه می‌توانست به عقب بازگردد و نه در پیش رویش جایی برای فرار کردن کردن داشت. پادشاه به آخر راه رسیده بود و مرگش حتمی بود. ناگهان بیاد انگشتر خویش افتاد. انگشتر را از انگشتش بیرون آورد. آن را باز کرد و شعار روی آن را خواند: «این نیز بگذرد…» ناگهان آرامشی عمیق وجود پادشاه را فرا گرفت. «این نیز بگذرد» و البته چنین هم شد. دشمن که در تعقیب پادشاه بود و به او خیلی هم نزدیک شده بود راهش را عوض کرد و به سوی دیگری رفت. پادشاه که پشت تخته سنگی پنهان شده بود حالا صدای پای اسب‌ها را می‌شنید که از او دور می‌شدند. او از خستگی مفرط به خواب رفت و در طی ده روز توانست دوباره ارتش شکست خورده‌اش را گرد آورد. به دشمن حمله کند. کشورش را پس بگیرد و به قصر خویش بازگردد. حالا مردم کشورش از این فتح مجدد شاد بودند و جشن گرفته بودند. همه جا پایکوبی می‌آمد. پادشاه بسیار خوشحال و مسرور بود و از شادی در پوست خود نمی‌گنجید ناگهان دوباره انگشتر را به خاطر آورد آن را باز کرد و شعار حک شده را خواند: «این نیز بگذرد» همچنین از شیخ بهایی پرسیدند: “سخت می گذرد”، چه باید کرد؟ گفت: خودت که می گویی سخت “می گذرد” سخت که “نمی ماند”! پس خدارو شکر که “می گذرد” و “نمی ماند”. دیروزت خوب یا بد “گذشت” و امروز روز دیگری است… قدری شادی با خود به خانه ببر… راه خانه ات را که یاد گرفت، فردا با پای خودش می آید. @adabkhane