_ما رابه تب گلولهها بسپارید،
خاکسترمان را به خدا بسپارید؛
سخت است میان خاک و خون رقصیدن؟!
این کار بزرگ را به ما بسپارید:).
_آقایمیلادعرفانپور
هدایت شده از سیدةالسادات.
شما گفتی که اگر مشکلات مردم با تهمت به من حل میشود، بگذار تهمت بزنند. و آنها افسار اسب عربی تهمت را بیش از پیش در دست گرفتند. در این اواخر ریاست، از دیوار صومعه تا گلوی موذن مسجد کوچکی در محله های بالا شهر فقط کمی صدای توهین بلند میشد و تحریف حرف هایت. اما مردم پایین شهر ها و دهکده های کوچک و کم برخوردار، یاقوت وجود تو را دیده بودند. تو را اول با زبان هایشان کشتند. وقتی حرفت را تقطیع کردند. وقتی لطفت را به سخره گرفتند. وقتی سفر های استانی ات را نمایشی خوانند و به آن برچسبی زدند که میگفتند برای دوری از آنچه که رخ میدهد اینچنین میکنی. اما ما چه میتوانستیم بکنیم ؟ مگر چند نفر بودیم که صدای مظلومیت تو را در میان ۸۰ و خورده ای ایرانی فریاد بزنیم ؟ حق مطلب را نمیشد ادا کرد. تا نوبت به ظهری رسید که در ورزقان رخ داد. آقا سید !جان خستهٔ ایران داشت به دستان شما کمی طبابت میشد. تا اینکه خدا به فریاد دل مظلوم شما رسید. شاید ما کمی قدر نشناسی کردیم. شاید تقصیر ما بود. سکوت کردیم و گفتیم که چه بگوییم ؟ چه میشود گفت ؟ آخر که باید سخت دفاع میکردیم. آنهم از سیدی که داشت فساد دوّل قبل را پاک میکرد. تو راهی شدی، سوار بر هلیکوپتر شدی و رفتی. دلت هم رها شد و ما را تنها گذشتی. چقدر خسته بودی آقا سید! آنقدر که بدنت نا نداشت بگوید: من اینجا هستم، مرا اینجا بیابید. اما مگر بدنی مانده بود؟ به جز انگشتر و امامه سوخته ای، چیزی دست گیرمان نشد. انگار که بدنت با تو آمده بود که شهادت بدهد با این تن، چقدر زحمت کشیدی و چه سفر ها که رفتی. و چه مراعات و احسانی که به جان این مردم گماشتی. مردم برای تو اولویت بودند. در صدر جدول وظایف ریاست جمهوری ات بودند. این تمام نقطه عطفی بود که داشتید آقا سید!
حالا میبایست سخن کوتاه بشود. رهبر شهیدِ دل سوخته ما، کنار شماست. با تنی غرق به خون و جراحت. و ما از درد فراق جگرمان سوخته است. میگویم آقا سید؛ دیدید ما را چه شد ؟ دیدید کسانی را از دست دادیم ؟
اما شهید جمهور، پیش از طلب حلالیت عرضی است بر گلو. برای ما دعا کنید، دعای مومن اثر دارد. دعای مومنِ شهید بیشتر...
« س.حسینی »
_سه بار،با سه مدل اومدم از اون روز و روزهای بعدش که پیکیر مطهر شهدا به شهرمقدس قم رسید و سیل جمعیت و حال و هواشون بنویسم،هر سه سری پاکشون کردم!
فقط یه نقطه مشترکی بین شنیدن خبر شهادت ها بگم و برم،هر بار خبر شهادتی بهم رسید یا آسمون ابری بوده یا بارونی،
چه بزرگان دل ملت ایران،چه عزیزان دل خودم،چه آشناها و دوستان:)!
آسمون ابری بوده یا بارونی...
اَدنا؛
_
_یه مادر قد خمیده با کمک عصا راه میرفت و با زبان ترکی و صدای محزون شعر میخوند برات سیدابراهیم،شعر میخوند و به سینه میکوبید و اشک میریخت،
پدربزرگی نوه اش رو روی شونه اش نشونده بود و پشت جمعیت میدوید،دوتاشون بغض کرده بودن و شما داشتی میرفتی سیدابراهیم،اشک پدربزرگ ریخت،
مادری کالکسه به دست میدوید دنبالت سیدابراهیم،رنگ به رو نداشت،لیوان آبی گرفتم جلوش،پرسید شهدا کجان الان؟!
نگاهی به جمعیت کردم،دور شده بودی سید،
گفتم که وارد مسجدجمکران شدی و بغض گلوگیر مادر ترکید،گفت که اجازه نداشت بیاد و گفت و گفت
گفت که حسرت به دلش موند که حداقل تابوتتو ببینه سید،بغلش کردم و اشک ریخت،
گروهی از پسرا کنارجدول نشسته بودن و چفیه هاشونو کشیده بودن رو صورتشون،از شونه هاشون میشد فهمید چرا،سید
اوناهم اشک میریختن،
اشک...
سید من نه فقط برای شما،بلکه برای خیلیا نتونستم اونجوری که باید اشک بریزم!
برامون دعاکنید:).