_سه بار،با سه مدل اومدم از اون روز و روزهای بعدش که پیکیر مطهر شهدا به شهرمقدس قم رسید و سیل جمعیت و حال و هواشون بنویسم،هر سه سری پاکشون کردم!
فقط یه نقطه مشترکی بین شنیدن خبر شهادت ها بگم و برم،هر بار خبر شهادتی بهم رسید یا آسمون ابری بوده یا بارونی،
چه بزرگان دل ملت ایران،چه عزیزان دل خودم،چه آشناها و دوستان:)!
آسمون ابری بوده یا بارونی...
اَدنا؛
_
_یه مادر قد خمیده با کمک عصا راه میرفت و با زبان ترکی و صدای محزون شعر میخوند برات سیدابراهیم،شعر میخوند و به سینه میکوبید و اشک میریخت،
پدربزرگی نوه اش رو روی شونه اش نشونده بود و پشت جمعیت میدوید،دوتاشون بغض کرده بودن و شما داشتی میرفتی سیدابراهیم،اشک پدربزرگ ریخت،
مادری کالکسه به دست میدوید دنبالت سیدابراهیم،رنگ به رو نداشت،لیوان آبی گرفتم جلوش،پرسید شهدا کجان الان؟!
نگاهی به جمعیت کردم،دور شده بودی سید،
گفتم که وارد مسجدجمکران شدی و بغض گلوگیر مادر ترکید،گفت که اجازه نداشت بیاد و گفت و گفت
گفت که حسرت به دلش موند که حداقل تابوتتو ببینه سید،بغلش کردم و اشک ریخت،
گروهی از پسرا کنارجدول نشسته بودن و چفیه هاشونو کشیده بودن رو صورتشون،از شونه هاشون میشد فهمید چرا،سید
اوناهم اشک میریختن،
اشک...
سید من نه فقط برای شما،بلکه برای خیلیا نتونستم اونجوری که باید اشک بریزم!
برامون دعاکنید:).