اَدنا؛
_عمو:).
_استرس مثل خوره افتاده بود به جونم،شب برنامه داشتیم و راوی خبر داد نمیتونه بیاد و از اون طرف یه جماعتی منتظر نشسته بودن که برنامهای که به دست دخترای دهه هشتادی و مدد اهلبیت برپا شده بود زمین بخوره و بگن:دیدین گفتیم شماها از پسش برنمیاین و نمیتونید خودتون اجراش کنید!
دوباره پیام راوی رو خوندم،دستامو پشتم قفل کردم و شروع کردم رژه رفتن و هی اسامی رو تو ذهنم ردیف میکردم و هی خط میخوردن:
_آقای فلانی که قم نیست،ایشونم کاروان داره،نه ایشونم نمیشه،اوشون خودش برنامه داره و...
کلافه بودم و سردرگم،
رسیده بودم به جمع بس نشین جلو آشپزخونه که یهو بشکن زد و گفت عمو (ر.ب)!
_عمو (ر.ب)؟! عمو که هرسال این موقع کرمانن
+وای خب چیکار کنیم پس؟!
+حالا یه زنگ بزن بهشون
+آره خاتون،یه تماس بگیر
+شماره رو بدم؟!
+خودشونم نیان بالاخره یکی از دوستاشون میان دیگه
+شماره؟! بخونم یانه؟!
_بخون خواهر،انشاالله که حل میشه
شماره رو برام خوند و دخترا هرکسی رفتن سراغ توسل،
یکی پرچم آقا قمربنی هاشم و گرفت تو بغلش و رفت یه گوشه،
یکی رفت سراغ تسبیحش،
یکی مهر برداشت و گوشه ای وایساد برای نماز،
یکی لبش تند تند به ذکر میچرخید و...
صلوات فرستادم و رفتم داخل حیاط،
یک بوق
دو بوق
سه بوق
صدای گرم و مجروح عمو پیچید تو گوشم،آرامش چیزی بود که اون لحظه یهویی خالی شد وسط قلبم:)
_الو؟! سلام عموجان بفرمایید
_سلام عمووو،خوبین؟! فلانی ام
_سلام دخترم،بله
خوبی؟! دوستات خوبن؟!
_الحمدالله عمو،دلتنگ دیدار شماییم،عمو؟!
_جانم عمو؟! چرا صدات نگرانه؟!
براشون اتفاقی که افتاده بود و توضیح دادم،
_عمو خیلی نگرانم،این بچه ها نسبت به آسیدعلی خیلی جبهه دارن،راوی قرار بود از ایشون صحبت کنه و حالا نمیدونم چیکار کنم
_نگران نباش عموجان،درستش میکنم،من الان تو جاده ام ولی نگران نباش،یه کاربلد میفرستم بیاد فقط عموجان آدرس دقیق و برام بفرست باشه؟! نگران نباشیا عمو
_خدا خیرتون بده عمو،واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم ازتون،خیلی نگران بودم که امشب چطوری میگذره،آدرسم چشم میفرستم
_وظیفه ست دخترم،شما فقط نگران نباش
_چشم:)،یه لحظه یادم رفته بود ما فقط وسیله ایم و صاحب مجلس خودش درستش میکنه.
عمو دعای خیر کرد و مکالمه به پایان رسید،با لبخند وارد شدم و در کسری از ثانیه انرژی برگشت و دوباره شوق و ذوق جریان پیدا کرد.
اَدنا؛
_استرس مثل خوره افتاده بود به جونم،شب برنامه داشتیم و راوی خبر داد نمیتونه بیاد و از اون طرف یه جماع
_یک ساعت مونده بود به ساعت شروع برنامه،تماس گرفتم که از عمو خبر بگیرم
_عموجان خودم دارم میام،فقط ممکنه یکم طول بکشه،تو جاده ام و دارم برمیگردم قم،سینه امم خسته ست و اذیت میکنه،میکروفون دارید که؟!
_چی عمو؟! خودتون؟! مگه تو جاده نبودید؟! صحبت کنید که اذیت میشید...
_عموجان گفتم نگران نباش،اون بنده خدایی که قرار بود بیاد جایی کار داشت دیگه گفتم خودم بیام،اذیت نمیشم عمو،نگران نباش فقط لطفا بی زحمت برام میکروفون آماده کنید،صدام ممکنه بچه هارو اذیت کنه
_نمیدونم چی بگم عمو،واقعا شوکه شدم،شما هر وقت تشریف آوردید،آوردید قدمتون سر چشمای من
_چشمات سلامت عمو،نگو اینجوری وظیفمه
خبر و به دخترا دادم،میشد به عنوان ذوق متحرک ازشون نام برد از بس ذوق زده شدن،حقم داشتن
مگه میشه عمو رو دید و عاشقش نشد؟!
مهر پدرانهی عمو تو جون هرآدمی ریشه میزنه:).
در و باز کرده بودم و چشم انتظار رسیدن عمو رو پاهام بند نبودم،هی ساعت و چک میکردم ولی انگار دقیقه ها قصد حرکت نداشتن...
بالاخره عمو رو دیدم،عصا به دست بدون پای مصنوعی شون داشتن میومدن...
با گرمی سلام علیک کردن و چفیه شونو انداختن رو شونه و سربند"جانم فدای رهبر" و به سرشون بستن و داخل شدن
عمو شروع کردن،بدون هیچ گارد و تعصبی شروع کردن از آسیدعلی گفتن و بچه هایی که به شدت جبهه داشتن حالا مجذوب کلام عمو شده بودن و با تمام حواس حرفاشونو با جون و دل گوشمیدادن،بچه هایی که میگفتن با این نیت اومدن اعتکاف که... بماند!
۱۰۰ و خورده ای بچه پا حرفای عمو شدن مرید آسیدعلی حسینی خامنهای،آسیدعلی شهید:)،
بچه هایی که موقع ورود عمو از جاشون تکون نخورده بودن و به نشانهی ادب رو پا نایستاده بودن حالا موقع خداحافظی سد راه شده بودن و تا خود خروجی عمو رو رها نمیکردن:)،این بچه ها پا حرفای عمو شدن مرید آسیدعلی شهید،پا حرفای عمو(ر.ب)!
شاید اگه اون حرفا از دهن من میومد بیرون یک درصد هم تاثیر نداشت،اما خدا تو کلام بعضی از بنده هاش نور میریزه،نوری که وجود بقیه رو در بر میگیره و راه درست و نشونشون میده،عمو یکی از همون بندههای خوب خداست که بدون چشم داشت و انتظار به گفتهی خودشون به سربازان مولا خدمت میکنه:).
_اعتکاف۱۴۰۴،کادردهههشتادی بدون حضور حاجخانوم.
_کادر دهه هشتادی بدون حضور حاجخانوم یعنی چه؟!
هیچی،ما هرجا رفتیم جلسه و پیگیری واسه برگزاری اعتکاف برگشتن پرسیدن حاج خانوم کجان؟!
حاج خانوم مسجد و دیدن؟!
حاج خانوم کادر تشکیل دادن؟!
حالا منظور از حاج خانوم کی بود؟! مسئول اصلی!
هر سری ام میگفتیم ما کلا همه مون دهه هشتادی ایم و مسئولمون دهه هشتادی ِ
بازم میگفتن نه،حاجخانوم کجان؟!
خلاصه هیچکس قبول نداشت که ما حاج خانومی نداریم.
هدایت شده از برگ زیتون🌿
مذاکراتی که شروعش، چهلم رهبر ما بود
و پایانش، تولد رهبر اونا!
هدایت شده از کلبه درویشی
ولى در هر حال آن چیزى که در سرنوشت روحانیت واقعى نیست سازش و تسلیم شدن در برابر کفر و شرک است. که اگر بندبند استخوانهایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالاى دار برند، اگر زنده زنده در شعله هاى آتشمان بسوزانند، اگر زن و فرزندان و هستىمان را در جلوى دیدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز اماننامه کفر و شرک را امضا نمى کنیم...
سید روحالله الموسوی الخمینی
پیام قطعنامه جنگ تحمیلی؛ ۲۷تیر۱۳۶۷
هدایت شده از بینهایت
در آخرالزمان، وضعیت شیعیان ما همانند وضعیت یک انبارِ گندم است.
انباری که آن را آفت میزند و صاحبش بعد از مدتی درِ آن را میگشاید و میبیند کِرم در گندم پیدا شده است. لاجرم، کِرمها را خارج و گندمها را پاکیزه میکند و مجدداً در انبار قرار میدهد.
باز پس از مدتی گندمها را بیرون میآورد و میبیند این بار هم کِرم به آنها وارد شده است. بازهم آنها پاکیزه میکند و در انبار قرار میدهد.
این عمل، چندین بار تکرار میشود تا تنها اندکی گندم که سخت و مقاوم است باقی میماند که دیگر هیچ کرمی نمیتواند آسیبی به آن برساند.
پس، گرفتاریها اینگونه باید شما را خالص نماید. تا از شما جز گروهی که فتنهها نمیتواند آسیبی به آنها برساند، کسی باقی نماند.
_ حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام
▫️الغیبة النعمانی، ص۴٠
♾ @binahayat_ir
هدایت شده از MeghdadArt
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خونی از ما ریختید؛
و چه جگری از ما دریدید...
-سماحة سیدحسن
@MeghdadArt