اَدنا؛
_استرس مثل خوره افتاده بود به جونم،شب برنامه داشتیم و راوی خبر داد نمیتونه بیاد و از اون طرف یه جماع
_یک ساعت مونده بود به ساعت شروع برنامه،تماس گرفتم که از عمو خبر بگیرم
_عموجان خودم دارم میام،فقط ممکنه یکم طول بکشه،تو جاده ام و دارم برمیگردم قم،سینه امم خسته ست و اذیت میکنه،میکروفون دارید که؟!
_چی عمو؟! خودتون؟! مگه تو جاده نبودید؟! صحبت کنید که اذیت میشید...
_عموجان گفتم نگران نباش،اون بنده خدایی که قرار بود بیاد جایی کار داشت دیگه گفتم خودم بیام،اذیت نمیشم عمو،نگران نباش فقط لطفا بی زحمت برام میکروفون آماده کنید،صدام ممکنه بچه هارو اذیت کنه
_نمیدونم چی بگم عمو،واقعا شوکه شدم،شما هر وقت تشریف آوردید،آوردید قدمتون سر چشمای من
_چشمات سلامت عمو،نگو اینجوری وظیفمه
خبر و به دخترا دادم،میشد به عنوان ذوق متحرک ازشون نام برد از بس ذوق زده شدن،حقم داشتن
مگه میشه عمو رو دید و عاشقش نشد؟!
مهر پدرانهی عمو تو جون هرآدمی ریشه میزنه:).
در و باز کرده بودم و چشم انتظار رسیدن عمو رو پاهام بند نبودم،هی ساعت و چک میکردم ولی انگار دقیقه ها قصد حرکت نداشتن...
بالاخره عمو رو دیدم،عصا به دست بدون پای مصنوعی شون داشتن میومدن...
با گرمی سلام علیک کردن و چفیه شونو انداختن رو شونه و سربند"جانم فدای رهبر" و به سرشون بستن و داخل شدن
عمو شروع کردن،بدون هیچ گارد و تعصبی شروع کردن از آسیدعلی گفتن و بچه هایی که به شدت جبهه داشتن حالا مجذوب کلام عمو شده بودن و با تمام حواس حرفاشونو با جون و دل گوشمیدادن،بچه هایی که میگفتن با این نیت اومدن اعتکاف که... بماند!
۱۰۰ و خورده ای بچه پا حرفای عمو شدن مرید آسیدعلی حسینی خامنهای،آسیدعلی شهید:)،
بچه هایی که موقع ورود عمو از جاشون تکون نخورده بودن و به نشانهی ادب رو پا نایستاده بودن حالا موقع خداحافظی سد راه شده بودن و تا خود خروجی عمو رو رها نمیکردن:)،این بچه ها پا حرفای عمو شدن مرید آسیدعلی شهید،پا حرفای عمو(ر.ب)!
شاید اگه اون حرفا از دهن من میومد بیرون یک درصد هم تاثیر نداشت،اما خدا تو کلام بعضی از بنده هاش نور میریزه،نوری که وجود بقیه رو در بر میگیره و راه درست و نشونشون میده،عمو یکی از همون بندههای خوب خداست که بدون چشم داشت و انتظار به گفتهی خودشون به سربازان مولا خدمت میکنه:).
_اعتکاف۱۴۰۴،کادردهههشتادی بدون حضور حاجخانوم.
_کادر دهه هشتادی بدون حضور حاجخانوم یعنی چه؟!
هیچی،ما هرجا رفتیم جلسه و پیگیری واسه برگزاری اعتکاف برگشتن پرسیدن حاج خانوم کجان؟!
حاج خانوم مسجد و دیدن؟!
حاج خانوم کادر تشکیل دادن؟!
حالا منظور از حاج خانوم کی بود؟! مسئول اصلی!
هر سری ام میگفتیم ما کلا همه مون دهه هشتادی ایم و مسئولمون دهه هشتادی ِ
بازم میگفتن نه،حاجخانوم کجان؟!
خلاصه هیچکس قبول نداشت که ما حاج خانومی نداریم.
هدایت شده از برگ زیتون🌿
مذاکراتی که شروعش، چهلم رهبر ما بود
و پایانش، تولد رهبر اونا!
هدایت شده از کلبه درویشی
ولى در هر حال آن چیزى که در سرنوشت روحانیت واقعى نیست سازش و تسلیم شدن در برابر کفر و شرک است. که اگر بندبند استخوانهایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالاى دار برند، اگر زنده زنده در شعله هاى آتشمان بسوزانند، اگر زن و فرزندان و هستىمان را در جلوى دیدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز اماننامه کفر و شرک را امضا نمى کنیم...
سید روحالله الموسوی الخمینی
پیام قطعنامه جنگ تحمیلی؛ ۲۷تیر۱۳۶۷
هدایت شده از بینهایت
در آخرالزمان، وضعیت شیعیان ما همانند وضعیت یک انبارِ گندم است.
انباری که آن را آفت میزند و صاحبش بعد از مدتی درِ آن را میگشاید و میبیند کِرم در گندم پیدا شده است. لاجرم، کِرمها را خارج و گندمها را پاکیزه میکند و مجدداً در انبار قرار میدهد.
باز پس از مدتی گندمها را بیرون میآورد و میبیند این بار هم کِرم به آنها وارد شده است. بازهم آنها پاکیزه میکند و در انبار قرار میدهد.
این عمل، چندین بار تکرار میشود تا تنها اندکی گندم که سخت و مقاوم است باقی میماند که دیگر هیچ کرمی نمیتواند آسیبی به آن برساند.
پس، گرفتاریها اینگونه باید شما را خالص نماید. تا از شما جز گروهی که فتنهها نمیتواند آسیبی به آنها برساند، کسی باقی نماند.
_ حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام
▫️الغیبة النعمانی، ص۴٠
♾ @binahayat_ir
هدایت شده از MeghdadArt
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خونی از ما ریختید؛
و چه جگری از ما دریدید...
-سماحة سیدحسن
@MeghdadArt
_امشب روضه خوان هیئتت از "جنابحر"خواند و فراموش کرد بگوید که ای اهل عالم،آزادی در اسارتِ حُب اهلبیت است...