eitaa logo
『 افسران جنگ نرم 』🇵🇸
677 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
2هزار ویدیو
89 فایل
در جـنگ نرم پای باور و ایمانمان که وسط باشد ساکت نخواهیم نشست✌️🏻... {خادمان کانال🌱} @valeh_135 @yazahra_83 @Montaghem_soleymani_82 شرایط تبادل و کپی↯ @shorot_13 حرفهاتون⇦ @Afsaranadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📱 📿 😍 ○━━⊰☆📱☆⊱━━○ @afsaranjangnarm_313 ○━━⊰☆⚔☆⊱━━○
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
📱 🌈 🖤 ○━━⊰☆📱☆⊱━━○ @afsaranjangnarm_313 ○━━⊰☆⚔☆⊱━━○
🦋🌈 رفقا حواستون باشہ... دارن برا ظهور امام عصر یارگیری مےکنن❗️ 💥@afsaranjangnarm_313💥
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜 چند روز بعد محمدجواد از بیمارستان مرخص شد و به دیدار فرزندان‌مان آمد. محمدجواد که وارد خانه شد فرزندان‌مان را تنگ در آغوش گرفت و زینب عزیزش را بویید و بوسید... نیم ساعت توی خانه بود و یک ربع هم با روحانی محل مان صحبت کرد. آن شب فقط با اضطراب به من نگاه می کرد. من هم در نگاهم اضطراب بود. حس بدی داشتم. نگاه آخر بود! حالش بد. شروع کرد به خون استفراغ کردن. حال من هم بد شد. هردو با هم به بیمارستان رفتیم. 😔توی بیمارستان صدای جواد را می شنیدم که صدایم می زد؛ دستگاه اکسیژن به من وصل بود. حس می کردم روح جواد بالای سرم است. می خواست برای رفتن از من اجازه بگیرد. به من می گفت: از من دل بکن. نگاهی به بالای سرم کردم و گفتم: تمومش کن، دارم جون می دم! من راضی هستم! بعد به پدرم گفتم: مرا از اینجا ببر، می خواهم بروم خانه. 🕊وقتی خبر شهادت محمدجواد را شنیدم، آرزو کردم که دیگر لحظه‌ای پس از او زنده نباشم، اما چه می‌کردم، این راه سپاسگزاری از هدیه خداوند بود و به رضای خدا باید راضی می‌بود. محمدجواد قربانی در تاریخ ۹۴.۰۸.۲۵ شهید شد. پس از شهادت، دوستان محمدجواد عروسکی برای زینب آوردند و محمدجواد این‌گونه به آخرین قولش وفا کرد. {خاطره‌اے از محمد جواد قربانی💔} 🌴@afsaranjangnarm_313🌴
‏اینستاگرام همچنان در کشور قربانی می‌گیرد. نفوذ اینستاگرام در لایه های زیرین و سنتی جامعه، تغییر ذائقه مخاطب و در نهایت انجام رفتارهای خلاف عرف و شرع توسط نوجوانان و جوانان و سپس خشونت خانواده ها... مجازی جای غیرت و پاکی و بی حیایی و ولنگاری را عوض کرده است! ‎ 📱@afsaranjangnarm_313📱
بمب انرژی مثبت🎉 ممنون که به ما انرژی میدین❤️
خوشحالیم که کانالو دوست دارین😍 تم ها رو خودمون درست میکنیم . تقرییا یه روز در میون تو کانال میزاریم
من اولین رمانیه که می نویسم ،اما خوشحالم که خوشتون اومده❤️ ایشالا رمان بعدیو خیلی بهتر می نویسم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹 ❤️ 🌹 بعد که یکم آروم شدم رفتم بیرون پیش زن عمو صدای گریمو اگه شنیده باشه حتما فکر میکنه از روی دلتنگیه رفتم کنارش نشستم _خیلی دلت براش تنگ شده که گریه کردی؟ +راستش وصی..هیچی _چرا نگفتی؟ نمی خواستم زن عمو هم مثل من دوباره ناراحت بشه ولی منتظر بود تا بگم به ناچار گفتم: +وصیت نامه امیر علی رو اتفاقی پیدا کردم خوندمش ... همین _کو؟کجاس؟به منم بده بخونم +زن عمو آروم باشین هنوز نخونده گریه می کنین که... _گریم به خاطر دلتنگیه وگرنه پسر من نره مدافع حرم بشه پس کی بره من میدونم شهید میشه کاش بیشتر می دیدیمش قبل رفتن اولین باری بود که زن عم جلوی من حرف شهید شدن امیر علی رو میزد،حال منم دست کمی از زن عمو نداش فقط دیگه از بس گریه کرده بودم چشمای من ازشون اشک نمیومد +زن عمو باشه بعدا می خونید الان نه زن عمو اشکاشو پاک کرد و گفت: _مامان یه بار دیدی امیر علی زنگ زد امروز زنگ نزده بفهمه گریه می کنیم دیگه میدونی که ناراحت میشه +اره،می خواید قرآن بخونیم؟ _آره و مثل هر روز من و زن عمو دو تا قرآن با تلفنی که گذاشته بودیم جلومون *** صدای تلفن اومد قرآن خوندمون قطع شد زن عمو سریع تلفن برداشت سمیه هم که تازه از راه رسیده بود،سریع اومد طرف ما _امیر علیه +زن عمو جواب بدین یه وقت قطع نشه زن عمو تماس و وصل کرد و باهاش صحبت می کرد نمی فهمیدم چی میگه که زن عمو جلوی اشک شو دیگه نگرفت +زن عمو کیه؟زن عمو چیزی شده _مامان امیر علیه؟ زن عمو با سر گفت اره و تلفن و داد سمیه بعد از چند دقیقه سمیه هم گریش گرفت ولی جلوی خودشو گرفته بود _بیا آتنا با تو کار داره من رفتم پیش مامان تلفن و گرفتم: +الو.. _سلام .خانووم +سلام چی به مامانت و سمیه گفتی؟ _گریه می کنن؟ +اره _وصیت کردم بابا چیز خاصی نبود +مگه قراره شهید بشی؟ _اتنا خیلی مواظب خودت باش . انقدر گریه نکن .تو که نباید ناراحت بشی من اکه شهید بشم کنارت حسم میکنی +پس رفتنی شدی اره؟ _یه عملیات دارم چند دقیقه دیگه،می خوام ‌یه بار دیگه بگی که راضی هستی +راضیم راضی _بگو ایشالا شهید بشی گریم شدت گرفت خیلی سخت بود +ایشالا شهید بشی _اتنا الان نمی نوتم جلوی جمع حرف روز اخر و بهت بگم +ولی من..من میتونم ....دوست دارم _منم +... _من باید برم پس هر وقت خواستی گریه کنی به این فکر کن که؟ + کنارمی _......یا علی +یا علی ***** _اتنا بیا این آش و هم بزن +اومدم ظرف رو برداشتم تا برم اش نذری رو هم بزنم که صدای تلفن اومد گفتم حتما امیر علیه چون چند روزه زنگ نزده بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم +الو؟ _سلام +سلام بابا _اماده بشین می خوام همتون و ببرم یه جایی +بابا داریم اش درست میکنیم کجا؟ _بپوشین دیگه قراره بریم یه دور بزنیم +باشه رفتم به زن عمو و سمیه گفتم اونا هم تعجب کردن رفتیم آماده شدیم اما دلشوره ای که داشتیم و از هم‌ پنهون کردیم...... ... ✍🏻 : و کپی بدون ذکر نام نویسنده ممنوع🚫 🌹@afsaranjangnarm_313🌹