eitaa logo
اَفسون لَیل
131 دنبال‌کننده
72 عکس
11 ویدیو
0 فایل
• اَفسونگری که کتاب می‌خوانْد و نویسَنده بود. ☁ • تلگراٰم: afson_lail • آیدی بهخواٰن: Roghayebromand • اینستاگِرام: Roghaye.bromand - تنها با اسم نویسنده منتشر کنید و یا فوروارد بفرمایید.
مشاهده در ایتا
دانلود
؛ خانه‌ام را همسایه‌ی دریا کرده بودم چرا که من می‌بایست چیزی عظیم و پهناور، همانند طوفانی که در سر داشتم را مقابلِ چشم‌هایم ببینم. «رقیه برومند» @afson_lail 🌬
/* سقف خاٰنه‌ام از ستاٰره لبریز بود و خورشید از چشم‌هایم...
؛ به گماٰنم سال‌ها بعد از آن که در دل زمین خفته و مشتی خاٰک شده‌ام، صدها بهار و اردیبهشت آمده و رَفته باشد، گِلی شده‌ام میان انگشتان نازک دخترکی سفاٰلگر! که از من فنجاٰنی کمر باریک و پر نقش ساٰخته و عصرها درونم چای می‌‌نوشد. اما اگر من، من بشود، اگر من را بتوانم آباد کنم، اگر جاٰن بگیرم و شوم آنکه باید؛ هر زماٰن که گرمای چایش درون فنجان بنشیند، خانه‌اش را عطر امید و بهارناٰرنج پر می‌کند و برای شیرین کردن چایش نیازی به قند و نباٰت نخواهد داشت. به همراه چاٰی، دختری را می‌نوشد که طعم ظرافت و قدرت می‌دهد. از جانم جاٰن می‌گیرد و خستگی در می‌کند... رقیه برومند @afson_lail ☁️
؛ چشم‌هاٰیم به آسمان پشت پَنجره بود. به دست‌هایم فکر می‌کردم که مدت‌هاست نوشته‌ی خوب و مَسحور کننده‌ای ننوشته‌اند. به چشم‌هایم که چیز زیباٰیی ندیده‌اند. به قدم‌ها و نگاٰهم که زندگی را لمس نکرده‌اند. به رنگِ پریدگی لبخندم که جهاٰن کسی را رنگی نمی‌کند. در انتهاٰی همه‌ی این‌ها، می‌روم سراٰغ وطن. چشم‌هایم پر از اشکِ غم و غرور می‌شود برایش! سر به زمین می‌گذارم و در گوش خاک زمزمه می‌کنم که: «قهوه‌ی سوخته‌ی نگاهی که این روزها دارم، دنبال و بهاٰنه گیرِ توست مادرم، ایراٰن.» «از این روزها که تماماً رنگ ایراٰن می‌دهند.»
ء انعکاسِ تصویرِ من و جهان، در حلقه‌ی طلایی‌رنگِ ارزان قیمتم که از یک دست‌فروش خریده بودم، افتاده. من تمام جهان را، دورِ انگشتِ اشاره‌ام دیدم. رقیه برومند @afson_lail 🌙
یک سوال دارم! برای حفظ امنیت، فقط اینترنت من و یکی دو نفر دیگه که زور جیبمون نمیرسه گیگی یه تومن بدیم برای کانفینگ، قطعه؟ همه که وصلن اینجا که من هستم :) به هر روشی شده وصل می‌شن. آیا غیر از اینه که دارید جیب مردم رو می‌زنید؟ غیر از اینه که یک مافیای کانفینگ تو کشور راه انداختید؟ خیلی خسته‌م. خیلی. هر بلایی بود فقط به سر مردمِ عادی و کم‌توان از لحاظ اقتصادی اومد. ککی از دیگران گزیده نمی‌شه. ما مردمِ عادی که روز به روز جیبمون کوچیک‌تر می‌شه، که جون میدیم اما ایران رو نه، که نون رو به خونمون می‌زنیم و کشور نمی‌دیم، صدای ما کی شنیده شد؟ مشکلات مایی که صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داشتیم رو کجا قایم کردن؟ ما کجایِ برنامه‌های مردان سیاستیم؟
اَفسون لَیل
یک سوال دارم! برای حفظ امنیت، فقط اینترنت من و یکی دو نفر دیگه که زور جیبمون نمیرسه گیگی یه تومن بد
حاضرم تا ابد بدون اینترنت بمونم اما یک ثانیه امنیت ایران به خطر نیفته. اما دارم می‌بینم همه وصلن جز منی که به خون وطن‌فروش‌ها تشنه‌م. به خون هر کسی که بخواد یک تار مو از سر مردمم کم کنه تشنه‌م. حالا اینترنت من قطعه چون قراره جاسوسی کنم؟ :)
دیروز برایِ نجات ایمیل‌ها و اطلاعاتم، مجبور شدم برای حق طبیعی خودم هزینه‌ی گزافی بدم تا یک گیگ اینترنت بین الملل تهیه کنم. عین زهر می‌مونه. تلخی رو بیشتر می‌کوبه تو صورتم. تلگرام همه آخرین بازدیدشون شده برای خیلی وقت پیش‌ها. چقدر دلگیر بود نبودن آدم‌ها :) انگار گَرد خاموشی پاشیدن رو سر و روی اینستا و تلگرام. دلم می‌سوزه چون اونایی که دارا هستن، کافیه اراده کنن تا وصل بشن! اما خیلی‌ها زندگیاشون معلق مونده وسط زمین و آسمون. خیلی‌هامون نمی‌تونیم برای رسیدن به یک قطره از حق طبیعی خودمون، میلیونی هزینه کنیم. می‌رم سرمو بکوبم به دیوار. می‌رم غصه‌ی این ناعدالتی رو به جای وعده‌های غذاییم، میل کنم.
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛ آبی آسمانِ انسا‌ٰن‌ها باش. بگذار پرنده‌ها رویِ انگشت‌هایت اوج بگیرند و اَبرها از گوشواره‌هایت آویزان شوند. ماه به سیاهیِ بلندِ موهایت برسد، ستاره‌ها روی مژه‌‌هایت آب شوند و باران از گونه‌هایِ سرخت جاری! آسمان باش عزیزم. من زورم به آسمان شدن نرسید و در زمین ماندم. من درخت شدم. نخلی شدم بلند‌بالا! چرا که می‌خواستم به آسمان، به تو، نزدیک‌تر شوم... رقیه برومند /که من ریشه دارم در نخل‌هایِ جنوب. @afson_lail 🤎
هیچ انساٰنی لایق این نیست که کسی را در زندگی‌اش داشته باشد که با یاد و خاطره‌ی خودش و زخم‌های به جا مانده از او، برقِ چشم‌هایش خاموش شود و قلبش سیاه! نگاهش یَخ بزند، از بلندی بیفتد و هیچ وقت رویِ هیچ سطحی فرود نیاید.
اما احتمالا اکثر انساٰن‌ها لیاقت این را دارند که کسی را داشته باشند که با یادش، لبخندی بزنند پر از داٰنه‌های اَنار. که دور لب‌ و چین و چروکِ کنارِ چشم‌هایشان، بوی نرگس و رُز بگیرد. انگشت‌‌هایشان از ذوق در هم بپیچد و نیششاٰن لحظه‌ای بسته نشود! اما آیا ما به همه‌ی چیزهایی که لیاقتش را داشتیم، رسیدیم؟ فکر نمی‌کنم... ما در تمام زندگی، خودماٰن را با پرنده‌ای، آسماٰنی، تکه‌ی ابری، سایه‌ی درختی، کتابی چیزی، به زندگی گره زدیم.