وقتی خواهرم راجب چیزایی که نمیتونه به کسی بگه باهام حرف میزنه فقط میفهمم که راه و درست اومدم.
من دنبال نجاتدهنده میگردم.
هربار که زخمام خونریزی میکنن، هربار که چشمام تار میبینه، وقتی نفسم تنگه، وقتی دست چپم بیحسه، وقتی قایم شدم زیرمیزم، وقتی از همه فرار میکنم، وقتی زخمای کهنه دوباره باز میشن. همیشه و همیشه چشمهام بازه، دور و بر و نگاه میکنم، و دنبال یه ناجی میگردم. یه دلیل کوچیک که نگهم داره، و همیشه ناامید میشم.
من منتظرِ نجاتدهندهام، برای همینه که اینجا پهن شدم، بدون هیچ قدرتی برای ادامه.
من هیچوقت تقدیمی نمیدم، و چقدر عجیب که یهو دلم خواست انجامش بدم. و چقدر عجیبتر که همچین ایدهای رو راجب "دلیل برای زندگی کردن" رو اجرا کردم خیلی رندوم. چون بعد از پست این پیام من افتادم تو درّهی بزرگ ناامیدی خودم. و وقتی مجبور بودم پنجاه و سه تا دلیل برای زندگی رو پیدا کنم، گریه میکردم ولی از توی اشکهام نشونه پیدا میکردم. وقتی شب توی خیابون راه میرفتم، از لای برگدرختا که با باد تکون میخوردن بوی زندگی رو حس میکردم. وقتی زیر دوش آب یخ بودم، وقتی دراز کشیده بودم و به سقف اتاقم نگاه میکردم، وقتی قلاب بافتنی توی دستم سرمیخورد، از وسط همهشون دیدم که زندگی رد میشه. و منو با خودش میبره. و یهچیزی یاد گرفتم. زندگیکردن، یه جمله و یه دلیل نیست. ما زندگی میکنیم چون توی یک جریانِ درحال حرکتیم، بدون وقفه. و موندن توی این دنیا مهمه، چون عشق و هنر، دوتا ستونه که نگه داشته سقف این آسمون و روی سرمون.
من امروز، و اینجا، یک از دهم. خودم رو پیدا نکردم، ولی راهی که آخرش درسته رو چرا. و بهم بگو ، از تو چه خبر ؟
دختربچهی هفت سالهای که خواهرمه همیشه درحال گفتن جملهی "اشکال نداره نجلا گریه نکن" به خواهر هیفده سالشه