هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
پایسیز ، بعد از اون آدم ، تونستی خوشحالی رو پیدا کنی ؟ یا نه ؟
City of stαrs
پایسیز ، بعد از اون آدم ، تونستی خوشحالی رو پیدا کنی ؟ یا نه ؟
And I’d love to let you go
I’d love to let you go, You’re all that’s on my mind, I called a thousand times, And I have to let you go .
I have to let you go.
But I love you more and more and more and more and more, more and more, more and more and more than you will ever know .
You will never know .
هدایت شده از I was born dead.
و بگو آخر آن شعرها را برای کسی خواندی؟ همانهایی که شبها زیر باران اشکهایت مینوشتی و قول میدادی روزی آنها را بدون آنکه قطرهای اشک بریزی برایم بخوانی. آن شمعهای معطر چطور؟ به من بگو آنها را در غم فراق که سوزاندی؟ آخر آن اواخر، میگفتی دیگر هیچ غمی نیست که آنقدر تو را از پا دربیاورد که از سر تابآوریاش، شمعهای کوچک موردعلاقهات را همراه اندوه دردلماندهات بسوزانی، اما چندشب است این حوالی بوی شمعهای دستنخوردهات به مشام میرسد. از آن دفتر خاطرات کذایی چهخبر؟ همان که هجوم خاطرات به مغز کوچک و بیتاب و ناتوانت، هرگز اجازه باز کردنش را به تو نمیداد. به هم قول داده بودیم تا رسیدن به روزی که بالاخره آن دفتر کوچک پر از نامههای قدیمی و قطره اشکهای خشکشده را باز کنی، هرشب از پنجره به آسمان نگاه کنیم و بهازای هر ستاره، یکبار آرزو کنیم. برایم سوال شده که آیا هرگز زندگی به آن آرزوها نیمنگاهی هم انداخت؟ آخر چندشب است دیگر ماه از درخشش ستارههای چشمانت هنگام آرزو کردن برایم نمیگوید. بین خودمان بماند، دلم چنان برای مروارید چشمانت تنگ است که حد ندارد. از آن خودکارهای چندرنگ موردعلاقهات برایم بگو، همانهایی که از ترس تمام شدنشان، تنها هنگامی که میخواستی برایم نامه بنویسی از جعبه کوچک زیر تختت بیرون میآوردی و شروع به نوشتن میکردی. مطمئنم هرگز نمیدانستی که قرار است بعد از آن روزها، هرشب نوشتههای کوچک رنگارنگ تو را ببوسم. یادت است از بوی توتفرنگی و پرتقال خودکارها برایم میگفتی؟ آنقدر آنشبها در جستوجوی تو نامههایت را بوییدم که دیگر جز بوی کهنه کاغذ عطری ندارند. رویابافیهایمان چطور؟ آنها را که حتما بهخاطر داری، مگر نه؟ قرار بود کنار ساحل قدم بزنیم و بهرغم بدخلقی من، صدفهای کوچک را لابهلای فرهای موهایم جا بدهی. میدانستی اگر از رفتنت باخبر بودم، هرگز مانع اینکه انگشتان کوچکت موهایم را لمس کنند، نمیشدم؟ هنوز هم شبها کابوس میبینی؟ تو را نمیدانم، اما از روزی که رهایم کردی، هرگز خواب به چشمان خسته من نیامده. ای کاش دست کم لابهلای این کابوسها برای لحظهای دوباره تو را کنار خود مییافتم. میدانی، هنوز حسرت آخرینبار به دلم مانده، که برای آخرینبار فرهای بههمریختهام را نوازش کنی و قطرههای اشکم را که بر گونههایم سر میخورند به طعم لبهایت آغشته کنی. به من از آن احساسات بگو، از آن رویاها، آن شببیداریها، همان گریهها، اشکها، همان روزهایی که باران را میدیدی و به یادم میافتادی، همان بارهایی که تیکتاک ساعت را میشنیدی و به یاد لحظات ازدسترفتهمان میافتادی. به من بگو کجایی؟ آیا همهشان را فراموش کردی؟ شاید تو تمام آنها را به فکر کسی دیگر فراموش کرده باشی، اما برای من، قرار ما هنوز ساعت یک و یک دقیقهی شب پابرجاست.
بعضی از شماها واقعا من و به وجد میارید، از اینکه واقعا چجوری انقدر "هیچی از خودتون ندارید" ؟ .
من داشتم کمکت میکردم ولی تو اونقدری شجاع نبودی که باهام بیای. دارم فکر میکنم انقدر ارزشمند هستی که بازم بجنگم ؟
حالا منظور حرفاتو میفهمم، و من واقعا احمقم. احمق و ساده یه جوری که انگار اولین روزیه که دیدمت، و اولین باریه که بهم زخم میزنی، و دارم گریه میکنم انگار اولین باریه که رهام میکنی.