نجلا حتی اگر خودش پودر شده باشه یه چسب میگیره دستش و شروع میکنه به بهم چسبوندن تیکههای شکستهی تو.
City of stαrs
خب معلومه چون این منم که روی پشتبوم نشستم، و دارم فکر میکنم که خودمو پرت کنم پایین یا برم بخوابم.
نجلا همیشه بهم حس صبحهای ابری رو میداد، وقتی از خواب بیدار میشی تا بری مدرسه و میری هوا خاکستریه. منو یاد چشمهای قرمز میندازه و لیوانهایی که بوی قهوه میدن. کلمههاش حس آرامش دریا و درخشش خورشید رو دارن. نجلا همیشه امنترینه، همیشه، همیشه.
بس که لبریزم از تو، میخواهم چون غباری ز خود فرو ریزم. زیرِ پای تو سر نهم آرام ، به سبکسایهی تو آویزم .
کاش این کلیشهی پایسیزهای خیالاتی احساساتی توهمی رو تمومش کنید تا یه چاقو نگرفتم دستم و راه نیوفتادم تو شهر. با من یه جوری حرف نزن انگار همهی آدمهای یه گروه شبیه همن.