City of stαrs
میگم ببخشید که امشب عجیب و غریب بودم. سایه میگه عجیب و غریب؟ شبیه تهمتی بودی که زده میشه. ولی چشمامو که میبندم چیزای عجیب میبینم. باور کن. باورم میکنی؟ چی میبینم؟ فرش اتاقمو. لک شده، دارم زور میزنم که لکههای عمیق قرمز و پاک کنم. هرچقدر تلاش کنم فایده نداره، باید گریه کنم. باید با اشکام پاکش کنم. اشکام که میریزن روش، کمرنگتر میشن. اما بازم لکههای نو. از سمت چپ سینهم میچکه و فرش و قرمز میکنه. گوشام دارن سوت میکشن. چشمامو که باز کنم ساعت سه نیمهشبه. هیچکس اینجا نیست؟ هیچکس صدامو نمیشنوه؟ تب دارم؟ میدونم مامان ، یه چیز جدید بگو. خورشید که میاد بالا هنوزم هوا تاریکه. میرم تو شلوغی، بین مردم، هنوزم تاریکه. والتر میگه نجلا، خوابهای آدمها چیزهایین که به زبون نمیارن. ولی من یادم نمیاد چه خوابی دیدم. میدونم که صدامو نمیشنوه. اینجا شلوغه، هیچکس نمیشنوه. کف مترو میشینم رو زمین، نور واگن کمه، هزارتا کفش کوچیک و بزرگ میبینم. کف زمین میدرخشه. چشماتو یادم میاره. خوشم نمیاد، مزهی زهرمار میده. خونه، اتاقم، بیرون، وسط شهر، فرقی باهم ندارن. همهجا تاریکه، خواب میخواد من و با خودش ببره، میخواد منو بکشه. باور کن. باورم میکنی ؟