دوستداشتم بنویسم، ولی خسته کننده بود. کی راجب یه حس تکراری هرروز و هرروز و هرروز مینویسه ؟
نور زرد و پردهی سفید بالکن طبقهی اول ساختمون و بوی یاس، یه خاطرهی محو از بچگیم رو یادم میاره. تا کمر از پنجرهی اتاقم خم میشدم تا ببینمت که داری آسمون رو نگاه میکنی. یادته ؟ الان کجای این جهانی ؟
City of stαrs
به ماه گفتم، در گوش تکتک برگهای بید، به آبِ جاری رودخونه، به پرستوهایی که تازه برگشتن، به یاسها و لالهها و شقایقها. اما همهجا لکه افتاد. ماه آبی شد، برگها سقوط کردن، رودخونه پر از گِل و زبالهست، پرستوها از اینجا رفتن و گلها پرپر شدن. چون آرزوی من سیاه و تیرهست ، مامان .
به باد گفتم ، برایِ من همهی قاصدکهارو فوت کرد. همهشون نشستن روی زمین. زانو زدم که جمعشون کنم، بفرستمشون پیش ستارهها. دوییدم دنبالشون بین درختا، هوا تاریک و سرد بود. زانوم زخمی بود و صدام درنمیومد. باور کن، دوییدم که نجاتشون بدم. ولی همهشون سقوط کردن. چون آرزوی من سنگینه ، مامان. قاصدکها سبک، نمیتونن حملش کنن. زمین سفید سفید شد، مثل برف. آدمها روی آرزوی من راه میرن.
یه آرزوی سیاهِ لگدمال شده ، به دردت میخوره ، مامان ؟ .