eitaa logo
دانلود
تو که چتر داری زیر بارون، مهم نیست برات بباره یا نه.
چراغ زردی که هرشب نورش می‌افته توی اتاقم امشب خاموشه. هوا سرده، آسمون تاریک‌تر از همیشه‌ست. زل می‌زنم به ماه و پشت ابر رفتن و بیرون اومدن‌ش رو نگاه می‌کنم. حتی نور ماه هم سردتر از همیشه‌ست. اگه همین الان لازم باشه این دنیارو ترک کنم، حرفِ نگفته‌ای دارم ؟ آغوشِ نگرفته چی ؟ باید حرف‌ها رو زد و آغوش‌هارو گرفت و صورت‌هارو بوسید. این‌روزها بوی عزیزهای رفته می‌‌ده.
می‌خوام فقط یه چیزی باشم. حتی اگه اون یه‌چیزی، نجات‌دهنده‌ای باشه که هیچ‌وقت نجات داده نمی‌شه.
حداقل هنوز هم هرروز خورشید طلوع می‌کنه
"امیدوارم توی یه‌دنیای دیگه، به جای یه آکواریوم کوچیک توی اقیانوس به‌دنیا بیای. و به‌جای این که روی میزم زندگی کنی و مراقبت باشم، توی بغل مامان باشی." (اکتبر و ماهی‌طلاییِ مرده)
خونه
گفته بودم که همیشه دوستت دارم، مهم نیست چجوری باشی، چون چشم‌هاتو دیدم.
اکتبر، تکه تکه و خاکستری در آسمان می‌چرخد. رهگذر ها در صورتم مکث می‌کنند. می‌دانم که چشم‌هایم قرمز و پف‌کرده‌اند. راستش این‌بار هم می‌خواستم آب بشوم. آنقدر اشک ریختم که پلک‌هایم به هم دوخته شدند. اما مجبورم کمی باز نگهشان دارم. سعی می‌کنم کلید را پیدا کنم‌، فلز سرد را که لمس می‌کنم، انگشتانم گرم می‌شوند. دست‌های من معمولاً قندیل نمی‌بندند، اما انگار امروز از کلیدهای فلزی بیشتر یخ‌زده‌اند. نمی‌توانم انگشت‌هایم را حس کنم. سعی می‌کنم کلید را سفت در مشتم نگه دارم‌. درِ آهنی امروز انگار قصد باز شدن ندارد. دستم را دور میله‌اش حلقه می‌کنم، کلید را در قفل فشار می‌دهم، و با ته‌مانده‌ی توانم می‌چرخانم‌. چشم‌هایم سیاهی می‌روند. بوی آهن در سرم جیغ می‌کشد. بین انگشتانم گرمایی حس می‌کنم. من کجا هستم ؟ روبروی در آهنی خانه ؟ یا روبه‌روی تو ؟ کلید را در قفل جابه‌جا می‌کنم، کلید را ؟ انگار جسم بین انگشتانم، سردتر از کلید است. کمی تیز تر. قفل دستم را دور میله محکم‌تر می‌کنم. نمی‌دانم دقیقا کجا ایستاده‌ام. راستش را بخواهی، هیچ‌چیز را نمی‌بینم. اما انگار میله‌ی بین مشتم، کمی نبض می‌زند. دست‌هایم داغ و داغ‌تر می‌شوند. بوی آهن، شدید و شدیدتر در هوا می‌پیچد. لب‌هایم خشکی زده‌اند، حتماً از سرمای هواست. این‌روزها هوا واقعا سرد شده. در آهنی لعنتی، باید تا الان باز می‌شد. نباید ؟ اشتباه می‌کنم ؟ باید بیشتر تلاش کنم ؟ دوباره مچم را می‌چرخانم. صدای چرخیدن کلید امروز کمی عجیب‌تر است. شب‌هایی که در خیالم چاقو‌ را در قلبت می‌چرخاندم را به‌یادم می‌آورد. خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌دار نیست ؟ امروز لباسم سفید است. هرشب با این‌لباس برایت دعا می‌کردم. حالا کمی رنگش فرق کرده. نمی‌بینم، اما می‌دانم که سفید، انقدر گرم نیست. درِ آهنی سقوط می‌کند. صدایش مانند برخورد آهن با زمین نیست. مثل وقت‌هایی است که لاشه‌ی قلبم بی‌جان به زمین کوبیده می‌شود. به‌نظر نمی‌آید سقوط درِ آهنی، عادی باشد. امروز مثل همیشه نیست، تقریباً مطمئنم. شاید به این خاطر است که هیچ‌چیزی نمی‌بینم. و کمابیش هیچ‌چیزی را حس نمی‌کنم. حتی دیگر سردم نیست. دیگر هیچ‌دری جلویم را نمی‌گیرد. حالا کمی خیالم راحت شده. از رویِ در رد می‌شوم. می‌خواهم به خانه بروم.