من عاشق اینم که به من میرسید و حرفامو بهم برمیگردونید. عاشق اینم که تو چشمام نگاه میکنید و میگید "از یک تا ده، چند تا خوبی؟" .
زمان میگذره نزدیک میشیم.
وقت میگذرونیم آشنا میشیم.
زمان میگذره..کمرنگ میشیم.
و یهو غریبه میشیم!قاطعانه نگاهامون و از هم میدزدیم
و تردید دلش تنگ میشه برای روز هایی که وجود داشت
برای روزهایی که دوتا غریبه نا آشنا بودیم.
" بروجلو ، برو توی تاریکی ، نترس ، نفس بکش ، من اینجا منتظرت وایسادم ، و دعا میکنم ، تا آخرین قطرهی انرژیم "
𝘤𝘪𝘵𝘺 𝘰𝘧 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
- وقتی آدما غمگینن موهاشون پیچ میخوره و فرفری دیده میشه؟ هیزمهای آتش را جابهجا میکند و با لب
"چرا انقدر غمگینی، وقتی آسمون انقدر بزرگه؟"
نگاهش میکنم: "چه ربطی داره؟"
هالهی کمرنگ خورشید بخشی از موهایِ تیرهاش را روشن کرده؛ "چرا غمهاتو نمیدی به آسمون تا برات نگهش داره؟"
با کمی فاصله، کنارش روی چمنها پهن میشوم. تکههای خاکستریِ نوامبر شکلهای عجیب و غریب میسازند. ابرهای تیره را با دست نشانم میدهد "اینا غمهای آدمان که آسمون براشون نگه میداره. میبینی چقدر کوچیکن و آسمون چقدر بزرگه؟"
چشمهایم حرکتِ غمهارا دنبال میکنند. سرم را میچرخانم تا صورتش را ببینم. "غمهای آدما آبمیشن و میریزن رو سرِ دنیا؟"
لبخندش پررنگتر میشود. دلم نمیخواهد دوباره رو به آسمان برگردم. میتوانم انعکاسِ آسمان را در چشمهای همیشه تَر'ش تماشا کنم. "مگه بدون غم میشه زندگی کرد؟ غم مایهی حیاته"
میخندم. غم مایهی حیاته! باران را میگوید. چشمهایش هم از آسمان تقلید میکنند. آسمانی دیگر که مردم غمهایشان را به آنها قرض میدادند. برای همین همیشه میدرخشند، انگار که رودخانهای نورخورشید را منعکس کند.
اما، نمیدانم. شاید آسمان از چشمهایش تقلید کرده است. غمهارا میبلعد و نمیبارد.
(آسمانها، لطفاً غمهارا آزاد کنید، غمهای دیگری هستند که باید درآغوششان بگیرید.)