نگاهش میکنم که مثل همیشه داره غر میزنه از اینکه مشقاش زیاده. نوشتن چهارتا بابا آب داد و باران نم نم میبارد چطوری میتونه سخت باشه. نفس عمیق میکشم. مغزم میگه نجلا دردای آدمارو کوچیک نشمار. اون فقط هفت سالشه و براش سخته. فقط هفت سالشه و براش سخته. کلافه میشم. "مامان. مشقای بچهرو بهش بگو بنویسه". ولی انگار اصلا حالشو بهتر نمیکنه. الان کاملا داره جیغ میکشه. و انگار داره سر من جیغ میکشه. و همون دیالوگ همیشگیش. "من بچه نیستم"
عصبی میشم "بچهای. نوشتن مشقای تو فقط برای یه بچه سخته" . و انگار نباید اینو میگفتم. یعنی میدونی؟ نباید به یه بچهی هفت ساله اینو میگفتم. و اونم نباید جملهی بعدیشو میگفت. نباید این کارو میکردیم .
"تو فکر میکنی من بچهم. برای همین میگی خطهای پشت دستت خودکار قرمزه."
𝘤𝘪𝘵𝘺 𝘰𝘧 𝘴𝘵𝘢𝘳𝘴
آره اون با من بد حرف میزنه، میزنه تو گوشم، هولم میده، بهم تهمت میزنه، بهم میگه هیچوقت کافی نیست
Silly me to fall in love with you .