نجلا واقعا وایب منشور رو میده
نور خام میگیره و تجزیش میکنه و رنگیش میکنه.از هر چیز زشتی میتونه زیبایی بسازه.
من همیشه، حداقل اغلب توی زندگیم ساکت بودم.
راستش منظورم این نیست که حرف نزدم، یا نخندیدم، یا سروصدا نکردم. منظورم اینه که هیچوقت مخالفت نکردم.
مامانم شبیه من نیست. نمیتونه تحمل کنه که با کسی که شبیه خودش فکر نمیکنه و باور های خودش رو باور نداره معاشرت کنه یا حرف بزنه. همیشه فکرمیکنه بیشتر آدما ازش متنفرن و اونم باید متقابلا باهاشون صحبت نکنه.
ولی من هیچوقت توجه نکردم. هیچوقت آدمارو بخاطر ارزشهایی که به هردلیلی براشون مهمه رد یا تایید نکردم. و هیچوقت نذاشتم هیچکس بخاطر ارزشهام رد یا تاییدم کنه. منظورم اینه که راجبشون حرف نزدم، هیچوقت، بجز با آدمای خیلی خیلی نزدیک و معدودی.
و اینجوری نیست که این کار بنظرم خیلی درست باشه. نه، خیلی وقتا بخاطرش خودمو سرزنش میکنم. بهخودم میگم نجلا تو شجاع نیستی، نمیتونی از باور ها و عقیدههات دفاع کنی.
ولی اگه هم کارم درست نیست، یا بده، یا نشون دهندهی اینه که من مثل همیشه فرار میکنم، یهچیزی ازش یاد گرفتم.
اینکه نمیشه بخاطر یه ارزش، یه باور، از یه قشر آدم متنفر بود. چون اون باور ممکنه به هرطریقی به اون آدم منتقل شده باشه. آدمها توی باور ها و ارزش هاشون خلاصه نمیشن. آدمها با باورهاشون و عقیده هاشون توضیح داده نمیشن. و همیشه میتونن خوب باشن. همیشه و با هر باوری. چون هیچقانونی برای "باور های خوب و بد" وجود نداره. (البتهکه من راجب نبود انسانیت حرف نمیزنم)
و خیلی خوشحالم که دوستام از هر قشری هستن، با هر باوری، و من شبیه یه جسم خنثیم، که فرقی نداره بار چی باشه، بازم میپذیره و پذیرفته میشه.