من خیلی از خودمو خرج میکنم، و مثل برف آب میشه، قبلاز اینکه بیوفته روی زمین.
اون حرفنزدنامو میبینه و با خودش میگه "چرا؟ مگه من چیکار کردم؟"
یا نمیدونم، شاید انقدر احمق نیست که با خودش اینو بگه. شاید متوجه میشه چیکار کرده و به روی خودش نمیاره. ولی خب شایدم همینقدر احمق باشه. من توی اکثر موارد ترجیحم اینه که مخاطبم احمق باشه. میگم احمق بود، نفهمید. احمق بود، درک نکرد.
منم احمق بودم.
این روزا بیشتر از همیشه یادت میوفتم. یاد این میوفتم که بهت میگفتم "چرا؟ مگه من چیکار کردم؟" و تو سکوت میکردی. سکوت میکردی و میگفتی "اگه تاحالا نفهمیدی پس لازم نیست بدونی"
و من با خودم میگفتم که "توقع داره علمغیب داشته باشم؟"
ولی فکرکنم که الان میدونم چجوری بود. بهم بگو تو هم با خودت میگفتی "یا احمقه، یا خودشو میزنه به نفهمی. ولی کاش احمق باشه"
الان دیگه میدونم چهحسی داشتی. الان ، دوسال بعد از رفتنت. و خواستم تشکر کنم. چون یادت که نرفته؟ من از هرچیزی که باعث میشه یه حس جدید و درک کنم قدردانی میکنم.
ممنونم که یادم دادی ببینم آدمهارو، قبل از اینکه رها بشم.
فکرمیکنم که احتمالا حالم خوبه. وقتی میپرسی فقط میگم "خوبم". دیگه تلاش نمیکنم بفهمم واقعا خوبم یا نه. بفهمم از یک تا ده حالم چطوره. فکرکنم دیگه دلم نمیخواد بدونم.
دلم نمیخواد بدونم تو مغز لعنتیم چی میگذره. دلم نمیخواد بدونم چه حسی دارم. چشمام خیلی وقته که اینجا نیست. خیلی وقته که دور و بر و نگاه نمیکنه. به آدما زل میزنم ولی خاطرههامو میبینم. به تختهی کلاس زل میزنم و زندگیمو میبینم. من خیلی وقته که اینجا نیستم.
من خیلی وقته که رفتم. و نمیدونم کجا. نمیدونم کجا رفتم. صداها خیلی محون، صداهای ذهنم. همه چی آرومه. بعضی وقتهام سرم گیج میخوره. انگار که بیستتا آلپرازولام و یهجا خورده باشم.
میگم که حالم خوبه، چون اینجا نیست.
اون کسی که باید حالش بد یا خوب باشه اینجا نیست، رفته، اینجا ساکته. و من نمیدونم کجام .
City of stαrs
+2
قبل از اینکه شروین شروع کنه به خوندن اشکام میرن تو گوشام. چون دوباره پهن شدم کف زمین و زل زدم به سقف. سایه میگه هرچی به زمین نزدیکتر باشیم آرومتریم. میگه زمین تعادل میاره، جذب میکنه ترس و غم و نفرت و. پهن میشم کف زمین ولی ناخودآگاه نگاهم میره سمت پنجره. سایه میگه خیره نشم به آسمون، میگه زل بزن به زمین، چون حق داری شرمندهی خودت باشی؛ ولی من که گفته بودم سربههوام.
نگاهم آسمون و میگرده دنبال ستارهی پشت پنجره. ستاره چشمک میزنه و یادم میاد که هنوز زندهم. بعد از اینکه گفتی "بعضی وقتا نمیشه که بشه" بعد از اینکه قرار بود کم بیارم الان ستاره میگه هنوز زندهم و نمیدونم باید بابتش خوشحال باشم یا ناراحت ؟
"گریه نداره آخه که گلم ، یهروز میرسیم دوباره بههم ، یهروزی میشه دردامون تموم" دروغه ، آدم هیچوقت نمیتونه برسه به سایهش. فقط میتونه نگاهش کنه.
میخوام بگم همش دروغه ، همشو دروغ گفتی ، ولی یادم میاد خودم ازت خواسته بودم. خودم بهت گفته بودم که بهم دروغای قشنگ بگی. پس باید ازت تشکر کنم ؟
City of stαrs
00:29 All my friends always lie to me
I know they're thinking
You're too mean, I don't like you
Fuck you anyway
You make me wanna scream ,
at the top of my lungs
It hurts, but I won't fight you
You suck anyway
You make me want to die right when I
(When I wake up, I'm afraid
Somebody else might take my place)