من عاشق شبِ تولد آدمام. باعث میشه شروع کنم به حرف زدن ، و حرفهایی که هیچوقت درحالت عادی نمیگم رو پشت سر هم ردیف کنم.
وقتی میخوام برات یچیزی بنویسم همیشه پای بقیه میاد وسط. ضمیرهام بهجای "تو" میشه "شماها" . "شماها غم و ازم دور میکنین" و "شماها راه فرار من از زندگیاین" و "شماها و شماها و شماها" . ولی امشب میخوام فقط راجب "تو" حرف بزنم.
من مثل تو همهچیو یادمه، یادمه خیلی قبلنا باهم قصه میگفتیم، همه چیو از اول میچیدیم و تظاهر میکردیم همنقدر قشنگن. برای همهچی پایانِ خوب میساختیم و من هنوز همهی اون قصههارو یادمه. همهی وقتایی که آرزو میکردم ایکاش واقعا توی اون قصهها زندگی میکردم هم همینطور. همهی وقتهایی که من "امیلی زیر توسکاها" بودم و تو قصهگو. قصهی ردپای شکوفهها و قصهی ابر و آتلانتیس و قصهی ونیز و کالیفرنیا ، همهشونو یادمه. شبایی که از درد خوابم نمیبره، چشمام و میبندم و همشونو برای خودم تعریف میکنم.
میدونم که تو هم اینطوری ای. میدونم که تو هم همهی قصههارو یادته و برای همین حتی اگه همهچی عوض شه بازم دلم نمیگیره. بازم میدونم من و تو شبیه بچگیمون میمونیم.
من اون نامهرو یادمه ، اونی که توش من و با اسم خودم صدام کردی و برمگردوندی به زندگی. نامههای سالنو و نامههای تولدام. همشون دلیلهایین که من هیچوقت یادم نمیره.
میدونم که تو هم همینطور. میدونم که حرفامو میفهمی، پس امیدوارم متوجه چیزهایی که نگفتم هم بشی.
امیدوارم آرزوی همیشگیای که سر فوت کردن شمع تولدت میکنی آخرِ نوزده سالگیت برآورده شده باشه :()
به اندازهی ستارههایی که دیده میشن و نمیشن آرزو میکنم خوشحالیت توی چیزهایی که برات خوبن پیدا بشه ، تولدت مبارک ><
من داشتم تلاشمو میکردم. من داشتم تلاش میکردم و بازم زندگی با مشت کوبید توی صورتم .
هدایت شده از بیگانه.
The Neighbourhood the_neighbourhood_leaving_tonight 128.mp3
زمان:
حجم:
3.6M