City of stαrs
حتی برای هزارمین بار، دیدن بغض بچهای کوچولو وقتی دارن با دوستاشون خدافظی میکنن درحالیکه فقط قراره
فقط تو چشماش نگاه کرد و دست تکون داد. با خودم گفتم" بعد از اینکه هرشب اونجوری سر جدا شدن ازش گریه میکرد ، الان که داره میره و معلوم نیست دفعه بعد کی زنده باشه و کی نه ، فقط داره براش دست تکون میده." موهاش و بههم ریختم و بهش گفتم که نمیخوای دوستت و بغل کنی ؟ هیچی نگفت. حتی نگاهمم نکرد. شاید خواهرِ هفت سالهم هنوز اونقدر فاصله هارو نمیشماره. شاید دیگه زیادم براش مهم نیست. در خونهرو میبندم و میشینم سر سفره. میشینه کنارم. صدای پرنده میاد از پشت پنجره. غر میزنه "هرروز فقط جیک جیک میکنه. اعصابم خورد شد" و بدو بدو میره سمت پنجره. بهش میگم نرو نزدیکِ شیشه. خطرناکه. برمیگرده سمتم . چشماش پر از اشک شده.
"آبجی میشه برم از پنجره پایین و ببینم ؟ شاید اون بالارو نگاه کنه. شاید اون دلش برام تنگ بشه"
زیر بارونِ اسیدم ، منو جا بده
دلم میخواد خودشو پیش من ، حرفاشو به من ، لبخندی که به من میزنه ، چشماشو وقتی نگاهم میکنه رو قایم کنم. قایم کنم پشتم تا هیچکس نبینه و نفهمه و هیچوقت از دستش ندم