گفتی درس بخون گفتم باشه ، با هرچی زخم بود خوندم و تا اینجا اومدم و گیر کردم یه جایی که نه گذشتهای از خودم میبینم و نه آینده و نه حتی زمان حالی.
با همهی تلاشم فقط سعی میکنم زنده بمونم و رد بشم از همه چی و خیلی ناعادلانهست که دلخوشیهای کوچیک هم دیگه نباشن
هدایت شده از شاعر فلک زده
تورا دفن میکنم جایی ان دورتر ها
ان جایی که روشنایی ستارگان به صبح میرسد
لبخندت گم میشود در سایههای خاموش
و هوای اینجا، پر از یاد توست.
دلتنگیام مثل باران، بیوقفه میبارد
هر قطره، زخم عمیقی در قلبم میزند
شاید در روزهای آینده،
تورا دوباره ببینم، اما این روزها،
چنان به یاد تو، محو شدهام که
خودم را در آینه نمیشناسم.
-setareh-
هدایت شده از I was born dead.
انگار همه طومارهایی که تو مینویسی تا یه چیزیو توصیف بکنی رو توی دوخط میگه و دقیقا منظورو میرسونه
City of stαrs
اگه در اتاقم و باز کنی و بیای تو ، احتمالا مچاله دراز کشیدم توی مستطیل خورشیدی کف اتاقم. وقتی آفتاب حرکت کنه سر میخورم و باهاش میرم . اگه بیشتر بمونی آفتاب میره روی دیوار ، احتمالا من دارم مینویسم . از غروب و طلوع و شعر و درد و اینجور چرت و پرت های حس شدنی . اگه تنهام نذاری ، بههرحال خورشید تنهام میذاره . میره پشت کوها ، میره تا اون ور دنیارو روشن کنه و من چشم رو هم نمیذارم . شاید دارم زیرلب میخونم با آهنگ و زخمم و بیشتر باز میکنم ، شاید نشستم سر صندوقچهی کوچیک کنار بالشم و با خودم کلنجار میرم که بازش نکنم. شاید گیر کرده باشم توی فضایخالی زیر میزم و دیگه نتونی منو ببینی.
شاید رفته باشم ، پرواز کرده باشم همونلحظه که خورشید پرواز میکنه . ولی صدام میمونه .
حتی اگه بیشتر نمونی ، حتی اگه همون اول بری ، حتی اگه تنهام بذاری ، قول میدم تا ابد صدامو توی سرت میشنوی. صدامو که دارم میخونم ، حتی وقتی از گلوم خون بیاد .