هدایت شده از Ai-!
دل ↢ 🂱
(( - پس میشود گفت ناخودآگاه همه تجربه های درون ماست
که فراموش کرده ایم و نمیتوانیم
به یاد بیاوریم. درسته؟
+ بله. چیزهایی که قبلاً تجربه کرده ایم همیشه در دسترس ما نیستند
و ممکن است آنها را به یاد نیاوریم. چیزهایی که زمانی تجربه کرده ایم، چیزهایی که چون «ناخوشایند» و «بد» و «تنفرانگیز» بوده اند آنها را به زور فراموش
کرده ایم ناخودآگاه ما را تشکیل میدهند. اگر خواسته و میلی داشته باشیم
که برای ضمیر آگاه مان غیر قابل تحمل باشد، آن را به ضمیر ناخودآگاهمان منتقل میکنیم. ))
هدایت شده از Ai-!
اسپیک ↢ 🂡
(( - بله یکی دیگر از این مکانیسمها توجیه یا دلیل تراشی است. یعنی چون دلیل واقعی کاری را که انجام داده ایم مایهی سرافکندگی و شرمساری مان است ، سعی میکنیم برای
خود یا دیگران آن را توجیه کنیم.
+مثال بزنید، لطفا.
- من میتوانم تو را هیپنوتیزم .کنم بعد به تو بگویم وقتی شروع به ضربه زدن بر روی میز کردم برو پنجره ی اتاق را باز کن. وقتی چنین کاری را انجام دادی تو را از حالت هیپنوتیزم خارج میکنم و میپرسم: «سوفی، چرا پنجره را باز کردی؟» و تو چون نمیخواهی قبول کنی توسط من هیپنوتیزم شده و به دستور من این کار را انجام داده ای دلیل تراشی
میکنی و میگویی چون هوا گرم بود پنجره را باز کردم. ))
هدایت شده از Ai-!
گشنیز ↢ 🃑
(( خوشحالم که درگیر موضوع شده ای اما تو کی هستی؟ تو سوفی آموندسن
هستی، و همچنین مظهر چیزی بی اندازه عظیمتر هم هستی.
میتوانی بگویی فکر میکنی و حرکت میکنی ولی آیا میتوانی بگویی طبیعت است که به جای تو
می اندیشد یا از طریق تو حرکت میکند؟ حالا جواب تو بستگی به این دارد که از چه زاویه ای به موضوع نگاه کنی. ))
هدایت شده از Ai-!
اسپیک ↢ 🂡
(( توکیستی؟
ای کاش میدانست. میدانست ،البته که سوفی آموندسن است. اما سوفی آموندسن که بود؟ فکر این را نکرده بود_ هنوز.
فرض کنیم با نام دیگری به دنیا آمده بود ،مثلاً آنه کنوتسن. آن وقت کس دیگری میبود؟ ناگهان یادش
آمد پدر میخواسته اسم او را ليلمور« مامان کوچولو» بگذارد. سعی کرد پیش خود مجسم سازد دارد با
مردم دست میدهد و خود را لیلمور آموندسن معرفی میکند. ولی این درست نمی نمود. گویی کس دیگری بود که هر بار خود را معرفی میکرد. ))
هدایت شده از Ai-!
گشنیز ↢ 🃑
(( سپس مکثی کرد و به دوربین خیره شد و چیزی نگفت.سوفی کاملاً گیج شده
و نمیفهمید چرا فیلسوف ساکت شده بود ولی در این حین ناگهان فیلسوف از
جلوی دوربین کنار رفت و سوفی در کمال تعجب دید که به جای آن ویرانه ها، تمام بناهای آکروپولیس به صورتی کاملاً سالم و نو ظاهر شدند. اهالی آتن
با لباس های رنگارنگ در اطراف میدان در حال رفت و آمد بودند و انگار با ضربه ای جادویی همه چیز از نو جان گرفته بود. ))
هدایت شده از Ai-!
خشت ↢ 🃁
(( - هگل معتقد بود روح جهان با آگاهی روزافزون نسبت به خودش
دائم در حال
پیشرفت و تحول است. رودخانه هم همین طور است. همان طور که به دریا نزدیک میشود پهن تر و بزرگتر می شود. به گفته ی ،هگل تاریخ در واقع
داستان « روح جهان » است که به تدریج به آگاهی نسبت به خودش میرسد.
اگرچه جهان همیشه وجود داشته است ولی فرهنگ و پیشرفت جهان باعث میشود روح جهان به گونهای روزافزون نسبت به ارزشهای ذاتی خویش آگاهی بیشتری پیدا کند. ))