منی که با سردرد و درحال مردن، نشستم کنار باغچه ی مطب دکتر، که شاید نوبتمون بشه و دارم فکر میکنم زندگی چقد سخت شده=)))
عجب .
منی که با سردرد و درحال مردن، نشستم کنار باغچه ی مطب دکتر، که شاید نوبتمون بشه و دارم فکر میکنم زندگ
+حاضرم تشنج کنم که بزارن زود تر بریم تو..
https://eitaa.com/asheghghesha/109
اگه داشتم نمیمردم 1-از دل ویلی در میاوردم 2-میومدم پیویت ببینم چه مرگته
آدم باید کتابهایی بخواند که گازش میگیرند و نیشش میزنند. اگر کتابی که میخوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمهمان و بیدارمان نکند، پس چرا میخوانمیش؟ که به قول تو حالمان خوش شود؟
بدون کتاب هم که میشود خوشحال بود. تازه لازم باشد، خودمان میتوانیم از این کتابهایی بنویسیم که حالمان را خوش میکند. ما اما نیاز به کتابخانه، نیاز به کتابهایی داریم که مثل یک ناخوش حالیِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همهی آدمها، مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ زدهی درونمان