عجب .
و زمان نمی ایستد .
داشتم پیامای قبلی اینجا رو میخوندم و رسیدم به این و تمام حسی که اون بازه زمانی داشتم یادم اومد. احساس دور انداخته شدن ، بی فایده بودن و کافی نبودنی که کل وجودمو گرفته بود و فکر اینکه هیچ کاری نمیتونم بکنم تا شرایطو عوض کنم، داشت روانمو می سایید و واقعا نیاز داشتم زمانو نگه دارم .
حدس بزنید چی شده بود؟ انتخاب رشته من و دوست صمیمیم یکی نبود.
خب حاجی کمبود خواب داری شاید ، اگه کم خونی ام داشته باشی خیلی این شکلی میشی . جدا از طبابت های پزشکیم میتونم پیشنهاد بدم اگه چند روز عذابو بکشی و سر ساعتی که به نظرت درسته و کل روزتو از بین نمیبره بیدار شی، برات راحت میشه ادامش
بیرونم اوکی خبر نیست ؟ سعی کن خودت تو خونه عشق و حال کنی و بیرونیا رو بیاری خونتون
هاها .
پند و اندرزهای بیشتری خواستین بهم بگین🗿
امروز هرچی برنامه داشتمو نوشتم و گنده زدم به دیوار اتاقم
و دقیقا بعد از این کار
احساس کردم که فقط و فقط میخوام بخوابم🤏🏻