صبح والدین عزیز خواب موندن و با بیست دقیقه تاخیر رسیدم، خوشبختانه یا متاسفانه برنامه شروع نشده بود. خانوم مدیر دعوامون نکرد چون یه آقاهه از آموزش پرورش اومده بود مدرسمون، البته برای اینکه مطمئن بشیم همون آدم سابقه و ایلومیناتی ندزدیدتش، وعده ی سخنرانی دوشنبه در رابطه با یک سری مسائل و قوانینو داد. از قضا آقاهه روانشناسی بلد بود و درمورد علائم افسردگی و اضطراب گفت و هر موردی که برای اضطراب میگفت من و پریا بهم نگاه میکردیم 👈🏻👉🏻
یک کلیپ تاثیر گذار از فعالیت های کادر مدرسه در جهت شروع سال تحصیلی بهمون نشون دادن که جک بود جککک ، کادر مدرسه در حال پرینت لیست اسامی ، درحال آسفالت کردن زمین ، در حال ساخت برنامه کلاسی، در حال آب دادن به گل ها و در حال پر کردن سوراخ دیوار یکی از کلاس ها. تو همشونم مدیرمون یه سیسی گرفته بود که انگار از تو عکس داشت میگفت کدوم مدیر دیگه ای تو دنیا این کارو میکنه حیف نونا؟
بعدم بمون کولوچه دادن و در حین انجام این کار هم عکس گرفتن.
بعید نیست تو مراسم اول سال تحصیلی بعدی ، عکس منی که دهنم مثل تمساح باز شده رو با تیتر
-دریافت یک شیرینی از کادر مدرسه-
اضافه کنن
مدرسه گفت صداتون میزنیم بیاین کتاب درسی بگیرین
اول دهمو صدا زدن
بعد از اونا گفتیم حتما و قاعدتاً ماییم دیگه چون بعد ده، یازدهه . رفتیم تو صف نذری وایسادیم گفتن برین الان میخوایم دوازدهمو بدیم"
من قبلاً شک داشتم ولی الان فهمیدم که از نظر علمی ما موجودات خار داری هستیم، دیگه به پاشون افتادیم گفتیم این زن داره برا ما تاریخ امتحان حسابان مشخص میکنه هاا، پشماشون ریخت کتابا رو دادن.
معلم زبانمون جدید بود
و جوون
و خوشحال
زیاد خوشحال ، اونقدری که من و تو و ما نمیتونیم خوشحال باشیم، لااقل تو این تاریخ-
گفت تا جای ممکن اینگیلیسی🦧 خودتونو معرفی کنین و سرگرمیاتونو بگین
منم اسم و فامیلو پسوندمو خیلی خارجکی گفتم
بعد گفت عه بغداد آباد که مال مهریزه
منم گفتم آره، ولی قبلاً فک میکردم مال خود بغداده، روزی روزگاری من کوچیک بودم و سر کلاس درس حاتم طایی یا تایی رسیدیم به اینجا که داش گلم بغدادی بوده و همه کلاس منو نگا کردن و منم سیس گرفتم که آره منم مال شهر حاتم اینام