عجب .
امروز قشنگ بود ، زیاد.
دقیقا بعد از این روز ، دوروزه که حالم بده، زیاد، اونقدر که چند وقتی هست این طوری حالم بد نبوده .
دوست دارم برم پیش مامانم گریه کنم، ولی از توضیح دادن دلیلش به مامانمم و هرکس دیگه ای عاجزم
به هرحال-
دوست داشتم اینجا اعلام رسمی کنم که به چوخ سگ رفتم تا همه بفهمین زندگی همیشه یه شکل پیش نمیره .
رفتم درس خوندم، تو لیوان مورد علاقم چایی سبز درست کردم ، غذاهای مامانمو خوردم، با چند نفر حرف زدم ، مهربونیاتونو دریافت کردم، ادیت زدم و الان میخوام با آرامش روان بخوابم.