از امروز ؛
با معلم فیزیک دراما داشتیم، زنگ آخر شش نفری سوار آسانسور مدرسه که مخصوص معلماست شدیم - اولین خلاف زندگیم- ، ظهر نخوابیدم و ادیت زدم برای خوشحال کردن یه نفر، پیاده رفتم خرید و برای تولد داداشم ، پسر داییم و دوستام با پولای خودمممم کادو خریدم ، همه شهرو دنبال جایی که پرینت رنگی بگیرن گشتم و پیدا نکردم ، اومدم خونه و برا مامانم از مدرسه تعریف کردم، این وسطا سردرد خراب شده بودم که مسکن دادم بالا، نرفتم مهمونی و تنها نشستم خونه درس خوندم.
برنامه های فردا:
صبح باید برم گاج بدم، احتمالا وقتی برگشتم باید بخوابم که کمبود خواب این هفته جبران شه ، باید حسابان بخونم و بیسوزم، شبم که تولد داداشمه و عشق و حال - لازمش اینه که اتاقمو مرتب کنم=) -
امشب کلی آب دهنمو قورت دادم ، ناخونامو جوویدم ، مِن و مِن کردم و به یکی گفتم بهت زنگ زدم چون دلم برات تنگ شده بود .
حدس بزن چی شد؟
گفت آخی:))))))))))))
عجب .
برنامه های فردا: صبح باید برم گاج بدم، احتمالا وقتی برگشتم باید بخوابم که کمبود خواب این هفته جبران
همشو انجام دادم ولی نخوابیدم🦧
هفته ی پر سردردی روبرومه
که اینطور ، نمیشود که با من خودت باشی .
قبلاً میشد.
قبلاً خاص تر بودم؟ مهربان تر بودم؟ دوست داشتنی تر به نظر میرسیدم؟