امروز مانور زلزله داشتیم، قبلش زنگ تفریح صفمون کردن . (هوا یه جوری بود که هم سرد بود هم آفتابش تو چشمت . )
یه آقایی رندوم اومده بود زیر سایه با دل خوش چیزای رندوم گفت و من اصلا حتی یادم نیست چی گفت، چون حواسم به معاون پرورشی مون بود . جلوییمون نشسته بود روی زمین ، زن خانوم اومده بود بالا سرش میگفت بی تربیت! این نشون دهنده ی نزاکت و فرهنگ پایین خانوادگیته .
و من این طوری بودم که اهان؛
از این زن خانوم پرورشی مون دیگه قرار نیست خوشم بیاد.
چند تا خبر رندوم : هزار تومن به بوفه بدهکارم ، در حال تدارک یکی از بزرگ ترین کادوهایی که میتونم بدم هستم ، زنگای آخر با ملیکا میخندیم اونقدر که گریش میگیره و دل درد میشیم، تا الان خواب بودم و هیچی درس نخوندم.
زنگ اول فیزیک داشتیم و از اونجا پیش بینی کردم که اوکی روز جهنمی در پیش داریم .
ولی زنگ تفریحش به پرنیا عروسک یه قورباغه ای که از توش گل درومده بودو دادم (- کوچک و ملوسک ترین عروسک دنیا- ) ، امتحان زمین شناسیمو فک کنم خوب دادم ، ملیکا تو یه کاغذی برام تیپ معلم زمین شناسیو دیس کرد و بعد با پاک کنش زد تو سرم ، زنگ تفریح دوم پرنیا صاف اومد تو کلاس بغلم کرد ، بعدش رفتیم بستنی و چیپس پیاز جعفری - مورد علاقه ترین چیبس دنیا - خریدیم و دم در مدرسه منتظر موندیم که با اتوبوس بریم پارک و آشغال جمع کنیم و محیط زیستو نجات بدیم ، گروه اول رفتن ولی کسی دنبال ما نیومد برا همین بستنیا و چیبسه رو تو همون مدرسه دم در بساط کردیم و خوردیم، پرنیا یه پیشی بنده خدا رو کلی اگوری پگور کرد، بعد با معلم زیست تجربیا از مدرسه فرار کردیم و رفتیم سوپری سر خیابون مدرسمون و از کنار بیل مکانیکی رد شدیم و پرنیا از بس هول شده بود نزدیک بود کفشمو از پام درآره ، هشتاد نفر ریختم تو سوپری و برگای آقایی ریخته بود ، چل دقیقه این زن خانم داشت خریداشو انتخاب میکرد و از نظر اقتصادی- زیست محیطی- فرهنگی هر محصولو بررسی میکرد، تهش ویتامین سی خریدیم و اومد پولشو بده پولا رو انداخت رو زمین و من از روی بزرگواری خم شدم برش داشتم - و حس کردم کاملا مثل پت و متیم - بعدم که داشتیم از مغازه می اومدیم بیرون نمیدونم چی شد تو مغزم که برای آقایی دست تکون دادم و گفتم خدافظ:))
بلاخره اتوبوس اومد و ما با سلام و صلوات سوار شدیم و حدس بزنید من در مسیر چی کار کردم؟ قلاب بافی