بلاخره اتوبوس اومد و ما با سلام و صلوات سوار شدیم و حدس بزنید من در مسیر چی کار کردم؟ قلاب بافی
با پرنیا و پریا تو هر سوراخ سنبه ای رفتیم و با همه سیگماییتم از سرسره اومدم پایین، تاب هل دادم و سعی کردم که با کوچک بچه های اونجا دوست شم ولی کسی زیاد باهام دوست نشد ، آناهیتا رو مدت طولانی بغل کردم و یکی از طولانی ترین بغلای زندگیم بود و قلبم پر از کرم شب تاب شد ، یک ساعت بعد از زنگ خونه رسیدیم مدرسه و دیدم بابام اینقدر منتظر مونده که ، تو ماشین خوابش برده🥲.