نشستم رو تختم پاهامو انداختم روهم، دلم میخواست الان قلاب بافی میکردم و با کامواهای نرم جدیدم قورباغه های ملوسک میبافتم و آهنگای بیکلاممو گوش میدادم و فکرای مختلف میکردم، چوب شورامم میاوردم و اون لیوانه که پرنیا بهم داده رو پراز شیرکاکائو میکردم و عشق و حال . وای تازه میتونستم ساختمان پزشکان بزارم ببینم یا زیزیگولو.
ولی باید بشینم دینی بخونم🦧
عجب .
خواستم یادتون بیارم که معلم ریاضی پارسالمون یه تیکه از قلبمه و هیچ وقت تو زندگیم یه معلمو اینقدر دوس
این خانومی تو قلبم یه حکومت تشکیل داده برای خودش.
آدم گاهی نیست، چون نمیتواند باشد و توضیح همین گزارهی کوتاه برای آنان که با تو تعامل دارند یا تو را دوست دارند، سختترین کار دنیاست!