عجب .
قسمتی از احساساتمو از دست دادم
دیدم که چطوری از وجودم بیرون اومد ، بیرون کشیده شد ، دیدم که چطوری دور گردنم پیچید .
آخر کار، دیدم که دارم تقلا میکنم دور گردنم نگهش دارم .
نشد ولی -
دوست دارم بتونم خودمو قبول کنم - اگه با خودم دوست نشدم مهم نیست- فقط میخوام بتونم باخودم کنار بیام . دلم میخواد جای زخمای کنار ناخنامو نوازش کنم و روشون چسب زخم بزنم ، دلم میخواد وقتی سر دردم شروع میشه از خودم بدم نیاد، دلم میخواد بتونم به خودم فرصت ناراحت بودن بدم ، دلم میخواد خودمو بغلم کنم و بگم که عیب نداره، درست میشی کوچک بچه.
دیروز برا خودم دوتا قورباغه ی کوچک ملوسک بافتم ، کتاب یکی از نویسنده های مورد علاقمو تموم کردم ، آهنگای بیکلاممو گوش دادم و درس خوندم، اینترنتی کلی چیز میز و کتاب خریدم و شب زود تر از همیشه خوابیدم . الان بهترم
اگه امتحان نداشته باشم واقعا به عنوان سرگرمی و بدون استرس میتونم سوال ریاضی حل کنم و بهم خوش بگذره .