eitaa logo
دانلود
عجب .
امروز روز بازگشت لیلای درسخونه.
تنها کسی که می‌تونه به درس بازم‌ گردونه،‌ خانم دهقانیه. چون حتی تاندون دستشم بخاطر روی تخته نوشتن آسیب دیده و میگه وقتی مینویسه، ماهیچه ش حس سوزش داره و اگه درسش و نخونم، غمم زیاد می‌شه.
هدایت شده از یک عدد من.
و من هم همینطور -
دوست دارم یه دفتری داشته باشم که توش تصوراتم درمورد خصوصیات آدمای اطرافمو بنویسم و بعد ببینم که به مرور زمان چطوری تغییر میکنه.
سرم به طرز تاسف آوری درد میکنه
امروز باید فیزیکی که اون معلم جهنمی نتونست بهم یک کلمه یاد بده رو خودم بخونم
نمی‌دونم چرا اسم اینجا رو گذاشتم عجب
یه خانومی دانشجو هست که مسئول کتاب خونه ی مدرسمونه و به طرز فوق خوشحال کننده ای باهام مهربونه و هوامو داره.
کلی عروسکای نبافته برای مردم دارم که بهشون قولشو دادم ، ولی واقعا حس قلاب بافی کردن ندارم.
پرنیا امروز منو رسوند دم کلاس شیمی و به معلممون گفت خانوم هواشو داشته باشین مریضه داره میمیره و بعدش من یه جوری شدم ، اسمش خوشحالی بود ؟ شاید .
ملیکا امروز سر خودکار قرمزمو شکوند ، باهم به درز دیوار می‌خندیم و اون وسطا موهای آناهیتا رو براش جهنمی ترین حالت ممکن بستم.