عجب .
امروز روز بازگشت لیلای درسخونه.
تنها کسی که میتونه به درس بازم گردونه،
خانم دهقانیه. چون حتی تاندون دستشم بخاطر روی تخته نوشتن آسیب دیده و میگه وقتی مینویسه، ماهیچه ش حس سوزش داره و اگه درسش و نخونم، غمم زیاد میشه.
دوست دارم یه دفتری داشته باشم که توش تصوراتم درمورد خصوصیات آدمای اطرافمو بنویسم و بعد ببینم که به مرور زمان چطوری تغییر میکنه.
یه خانومی دانشجو هست که مسئول کتاب خونه ی مدرسمونه
و به طرز فوق خوشحال کننده ای باهام مهربونه و هوامو داره.
کلی عروسکای نبافته برای مردم دارم که بهشون قولشو دادم ، ولی واقعا حس قلاب بافی کردن ندارم.
پرنیا امروز منو رسوند دم کلاس شیمی و به معلممون گفت خانوم هواشو داشته باشین مریضه داره میمیره
و بعدش من یه جوری شدم ، اسمش خوشحالی بود ؟ شاید .
ملیکا امروز سر خودکار قرمزمو شکوند ، باهم به درز دیوار میخندیم و اون وسطا موهای آناهیتا رو براش جهنمی ترین حالت ممکن بستم.