دوست دارم یه دفتری داشته باشم که توش تصوراتم درمورد خصوصیات آدمای اطرافمو بنویسم و بعد ببینم که به مرور زمان چطوری تغییر میکنه.
یه خانومی دانشجو هست که مسئول کتاب خونه ی مدرسمونه
و به طرز فوق خوشحال کننده ای باهام مهربونه و هوامو داره.
کلی عروسکای نبافته برای مردم دارم که بهشون قولشو دادم ، ولی واقعا حس قلاب بافی کردن ندارم.
پرنیا امروز منو رسوند دم کلاس شیمی و به معلممون گفت خانوم هواشو داشته باشین مریضه داره میمیره
و بعدش من یه جوری شدم ، اسمش خوشحالی بود ؟ شاید .
ملیکا امروز سر خودکار قرمزمو شکوند ، باهم به درز دیوار میخندیم و اون وسطا موهای آناهیتا رو براش جهنمی ترین حالت ممکن بستم.
هدایت شده از , Paradox ,
اگه میتونستم در تاریخ سفر کنم قطعا میرفتم پیش یکی از شاعران بزرگ و ازش میپرسیدم که میدونی استعاره مکنیه و مصرحه مطلقه و مجرده و لف و نشر و فلان و بهمان چیه ؟ اگه میگفت نه همونجا همه کتاباشو آتیش میزدم و برمیگشتم تا یه زندگی زیبا بدون آرایه داشته باشم .