eitaa logo
دانلود
ملیکا امروز سر خودکار قرمزمو شکوند ، باهم به درز دیوار می‌خندیم و اون وسطا موهای آناهیتا رو براش جهنمی ترین حالت ممکن بستم.
هدایت شده از , Paradox ,
اگه میتونستم در تاریخ سفر کنم قطعا میرفتم پیش یکی از شاعران بزرگ و ازش میپرسیدم که میدونی استعاره مکنیه و مصرحه مطلقه و مجرده و لف و نشر و فلان و بهمان چیه ؟ اگه میگفت نه همونجا همه کتاباشو آتیش میزدم و برمیگشتم تا یه زندگی زیبا بدون آرایه داشته باشم .
یک آدم جدید داره تو قلبم جا میگیره. یک آدم جدید.
داشتم تست شخصیت میدادم و یه سری چیزا رو از داداشم میپرسیدم و دیدم که وای ، چقدر ذهنیتش در مورد من خوبه . دوسش دارم . وقتی داره تو خونه راه می‌ره و بلند بلند درمورد زاویه ای که تازه بهشون درس دادن صحبت می‌کنه ، قلبم به خاطرش می‌خنده . حتی وقتی باهام بحث می‌کنه که بزارم سوباسا ببینه و من می‌خوام یه کانال دیگه ببینم ، وقتی از طبقه پایین عربده میزنه که بیام شام بخورم ، یا وقتی از مدرسه میرسه و با صدای بلند تعریف می‌کنه که تو فوتبال به سپهر چجوری گل زده و کل کوچه خبردار میشن ، دوست داشتنیه.