عجب .
حالش خوب نبود امروز ، متوجه شدم که دستای من دارن میلرزن.
به فاصلهی دو هفته ، آدمی که سرشو گذاشته رو شونه ی من و جلوی گریه شو میگیره ، تبدیل شده به آدمی که وقتی دستمو میذارم رو شونش که بپرسم خوبه یانه میپره بهم که ولم کن لیلا.
جالبه.
به جز این، امروز روز خوبی بود . آناهیتا بهم گفت منو دوست داره و بغلم کرد، پریا بغلم کرد، با ملیکا خندیدیم و بهم گفت بهش خوش گذشته وقتی که پیش من بوده .
دوست داری وانمود کنی اهمیتی نداره؟ که چی خانومه ؟ احساس نکنی دور انداخته شدی؟ تهش که چی؟ واقعیت همینه که هست، عوضم نمیشه خوشبختانه. میتونی به خودت امید بدی که هنوز تو روت نگفته بری . ولی واقعا دلت میخواد این کارو بکنی؟ کسی حق داره با تو اینطوری رفتار کنه ؟ نچ . تا ابد نچ .