باهام حرف بزن ، سکوتتو دوست ندارم . خواهش میکنم اینطوری بهم زل نزن ، حرف زدن بلدی؟ باهام حرف بزن . اگه توام باهام حرف نزنی ، قرار نیست غمگین تر از اینی که هستم بشم. چطوری میتونم خوشحالت کنم؟ حرف بزن .هیولای خوشحالی باش لطفاً ، قول میدم ازت بترسم ولی اول بگو حالت خوبه یا نه . کی تا حالا هیولای غمگین دیده؟ من دیدم . وقتی همه ی مردم باهم متحد میشن که تو رو از بین ببرن ، چه احساسی داری؟ ازم بدت میاد گنده بک؟ هیولا ها از آینه ام بدشون میاد؟ به نظرم آینه ها زیادی زشتن . بهت یادآوری میکنن که یه هیولایی . برای همین زیر تخت من قایم شدی؟ داره خوابم میبره و تو هنوز جوابمو ندادی. زیر تختم برای منم جا هست؟
عجب .
باهام حرف بزن ، سکوتتو دوست ندارم . خواهش میکنم اینطوری بهم زل نزن ، حرف زدن بلدی؟ باهام حرف بزن . ا
شبیه معنی یه آهنگ روسی عه.
عجب .
-با اینهمه پروانه توی قلبم چی کار کنم؟
درحال زندگی کردن هستم.
هیچ تمایلی به حضور در اجتماع ندارم. میخواهم تا ابد آدمها را درد بدانم. -احتمالا تاسف بار است - اما همچنان میخندم ، دوست میدارم و دوست داشته میشوم :"چرا وقتی حالت خوب نیست نمیای پیشم؟ "
خواستم از او متنفر باشم و خواستم دشمن شوم ،اما، رخ نداد.
پروانه ها مرده اند. شاید هم پنهانی نفس میکشند و انگار که با تلاش برای مرگشان ، برای زندگی مصمم تر می شوند. پس ، اجازه میدهم زمان من را ترمیم کند .
همه چیز حذف شده، پس تمام هم باید بشود. قاعده این است . گفتند " بی حسی از بیرون شروع میشود نه از درون " و بله. من یک بی حس متظاهر هستم .
گاهاً احساس ناامنی میکنم. از قضاوت ها ترسیده شده ام ولی،
"عیب نداره خب؟ کاش میتونستم بغلت کنم"