اتاقمو مرتب کردم، زمین شناسی خوندم ( کاری که از صب پشت گوش انداختمش) ، تو دفتر جیگولی پیگولیم چیز میز نوشتم و الان باحال بهتری دارم میرم بخوابم.
عجب .
اتاقمو مرتب کردم، زمین شناسی خوندم ( کاری که از صب پشت گوش انداختمش) ، تو دفتر جیگولی پیگولیم چیز می
به قدری خوابم میاد که دارم به خودم بد و بیراه میگم که اینقد دیر خوابیدم دیشب
میخوام درمورد امروز صحبت کنم .
امروز آدم های زیادیو بغل کردم و بغلم کردن،به یه نفر تل قارچی کادو دادم.
عروسکای دونفر که بهم سفارش داده بودنو دادم بهشون و پولدار شدم.
میدونین چی شده؟ یکیشون عکس عروسکشو گذاشته پروفایلش و الان بهم پیام داده که لینک چنل قلاب بافیامو استوری کرده 😭 و من برای واقعی گریم گرفت.
خوشحال کننده بود .
امروز با اون خانومیه کتابدار مدرسمون و یکی از بچه های کلاسمون کلی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم و بعد کلی گوجی بوجیم کردن .
یک قسمتی از امروز هست که میتونم بگم یکی از بزرگ ترین استرسام به خاطرش بود ولی نمیتونم اینجا بگمش.
یه ویس نه دقیقه ای گرفتم امشب و تمام تظاهرامو تموم کردم و درمورد احساسات واقعیم صحبت کردم و برای یه نفر فرستادم و امیدوارم آخرین باری نباشه که حرف میزنیم.
معلم حسابانمون بهم گفت بی اعصاب و واقعا اذیتم میکنه که وقتی این حرفو میزنه که من دارم میخندم و اینطوری میشم که آیا با من خصومت شخصی داری خانومی؟