۰۴/۱۵
امروز ظهر قهوه خوردم که درس بخونم ولی وقتی ده تا تست هندسه زدم پای کتاب خوابم برد و تا ساعت شش خواب بودم و از حالت عادی که قصد خوابیدن داشتمم بیشتر شد چون مامانم خبر نداشت که بیدارم کنه🥰. بعد رفتم خونه ی داییم و بچه ها، دختر داییم برای واقعی شکل نی نی های توی کارتوناست و امروز خیلی باهام خوش اخلاق بود ( برعکس همیشه ) و من قلاب بافی میکردم و اون هی بهم نگاه میکرد میخندید وای. از ساعت یازده تا الان تست حسابان زدم و حس خوبی دارم به خاطرش.
۰۴/۱۶
امروز یه کلاه قورباغه ای بافتم ، چهار ساعت درس خوندم، یهو برقا رفت و ما یهو مجبور شدیم شمع روشن کنیم و من یهو گفتم وقتی برقا اومد میخوام شمع درست کنم با پارافینای ذوب شده و بعد یهو وقتی برقا اومد برای واقعی این کارو کردم و یهو دیدم میشه شمعو با مداد شمعی رنگی کرد و یهو شمعمو آبی کردم و یهو دیدم ای وای ظرف شمع نداریم و یک افتضاحی به بار اومد چون همه ی ظرفای دنیا رو کثیف کردم و پارافینی شد زندگیمون و سینک ظرفشویی مامانم و زندگیمون دیگه آره. ولی به هرحال دوست داشتم یه بار این کارو بکنم و کردم و تیک خورد.