۰۴/۱۶
امروز یه کلاه قورباغه ای بافتم ، چهار ساعت درس خوندم، یهو برقا رفت و ما یهو مجبور شدیم شمع روشن کنیم و من یهو گفتم وقتی برقا اومد میخوام شمع درست کنم با پارافینای ذوب شده و بعد یهو وقتی برقا اومد برای واقعی این کارو کردم و یهو دیدم میشه شمعو با مداد شمعی رنگی کرد و یهو شمعمو آبی کردم و یهو دیدم ای وای ظرف شمع نداریم و یک افتضاحی به بار اومد چون همه ی ظرفای دنیا رو کثیف کردم و پارافینی شد زندگیمون و سینک ظرفشویی مامانم و زندگیمون دیگه آره. ولی به هرحال دوست داشتم یه بار این کارو بکنم و کردم و تیک خورد.
۰۴/۱۷
امروز چهار ساعت و نیم درس خوندم ، رفتیم روضه و یک مارمولک دیدیم و جامونو عوض کردیم بعد من داشتم دنبال مارمولکه میگشتم که یهو اونم با ما نیومده باشه که یه دفعه یه حشره دیگه اومد سمتمون و مامانم اینجوری بود که نگران نباش مارمولک نیست ساسه🙏🏻. بعد من یهو آخر شبی تصمیم گرفتم که گیره ی موی جوونه ای احتیاج دارم توی زندگیم و بافتمش 🤏🏻