۰۴/۱۹
امروز رفتیم روضه و یه دختر گوجی بوجی بغلم نشسته بود و من یهو خیلی رندوم بهش گفتم وای چقد خوشگلی . فک میکردم بگه ودف منظورت چیه اسکل چی تو خودت دیدی که سعی کردی باهام دوست بشی یا حرف بزنی ولی بهم خندید و بعد ازش اسمشو پرسیدم و بهم گفت اسمش الناز ؟ مهناز ؟ مهرناز ؟ یکی از ایناست بعد منم گفتم اسمتم مثل خودت خیلی خوشگله😭 بعد دیگه باهم دوست شدیم و بعد یه پسره اومد که به اونم هی خندیدم . بعد گفت اسمش امیر عباسه و هی می اومد مهرا رو میذاشت تو جیبش میبرد بالا و من و اون دختر کوچیکه بغلم بهش میخندیدیم و بعد یهو دیدیم امیر عباس گفت آخجون الان کلی نارنجک دارم😂😭و شروع کرد به پرت کردن مهرا.
Sos
بعضی وقتا دوست داشتم یک کلوخ بودم.میتونستم تابع جزء صحیح باشم در بازه (۰,۱) یا میتونستم یک درِ خونه باشم در یک جای رندوم از دنیا . میتونم تصور کنم که یک مادر مرغ هستم که برای بچه هاش کرم جمع آوری میکنه و فقط جیک جیک. (بلدم خودم که قد قد.) میتونستم اون موجود ناشناخته هه ی کف اقیانوس باشم که مدگل ازش ویدیو بسازه . میتونستم یک زنبور بی نوای کارگر باشم یا یک الکترون بی آزار توی یک گاز نجیب . هیچ کدوم از اینا احساس دلتنگی نمیکنن.
دارم به این فک میکنم که ممکنه یک جایی توی یک کندویی یه زنبور کارگر تنها باشه که کسی تو کندو باهاش دوست نیست