عجب .
و دارم به اصطلاح برنامه ریزی میکنم برای درسام
این دوره از زندگی من خیلی عجیب غریبه، یکهو یه سری چیزای مهم زندگیم تصمیم گرفتن دیگه نباشن و اینجا جاییه که یکهو لیلا تصمیم میگیره خودشو نجات بده. و یکهو سعی میکنه اجتماعی ترین حالت ممکن باشه و فقط ، آخر شبا به خودش اجازه بده که گریه کنه . یک دفعه لیلایی رو شاهد هستیم که شروع میکنه پشت هم کتاب خوندن . تل قارچی داره و لباس گلگلی ای که در بهترین حالت یه ماه طول میکشه رو تو سه روز میبافه. چرا؟ چون نمیخواد به خودش اجازه بده فکر کنه.
عجب .
این دوره از زندگی من خیلی عجیب غریبه، یکهو یه سری چیزای مهم زندگیم تصمیم گرفتن دیگه نباشن و اینجا جا
و با همه ی اینا ، وقتی به این دوره از زندگیم فک میکنم همه چیز خاکستریه-