eitaa logo
دانلود
دوست دارم الان که در معرض بزرگسال؟ شدن از نظر سنی هستم یک تومار تاثیرگذار اینجا بنویسم. امسالی که گذشت عجیب ترین سال زندگیم بوده برای واقعی. و تغییرات شخصیتم توی امسال زیاد تر از چیزی بوده که فکر میکردم. پروسه ی کنکور به تنهایی گیج کننده هست و من دفعه ی اولی بود که داشتم امسالو زندگی میکردم. طبیعیه که اشتباه کرده باشم. طبیعیه که یه سری وقتا نتونستم نفس بکشم و طبیعیه که دلم میخواست پاهامو بکوبم زمین و نخوام ادامه بدم. طبیعیه که از خودم متنفر شده باشم چون انتظار داشتم بهترین باشم. انتظار داشتم بهترین لیلای ممکن باشم در حالی که شرایط بدترین چیزی بود که تجربه کردم. یکی از مهم ترین لحظات امسال اون نصفه شبی بود که خبر فوت یکی از عزیزامو دیدم و تا وقتی همه بیدار شن پتو رو مچاله کردم توی دهنم ، اشک ریختم و بعد رفتم سر آزمون قلمچی و کلاس شیمی. و دو ساعت بعدش داشتم سعی میکردم با محکم فشار دادن دست ادما تو شلوغی نشون بدم که متوجه دردی که میکشن هستم. فکر میکردم بعد از مواجه شدن با مرگ، یک لیلای پرفکت میشم که دیگه خطایی تو زندگیش نمیکنه و بعد دیدم که همون آدم سابقم و باز از خودم ناامید تر شدم. از یک جایی به بعد تنها کسی که سفره ی غذا رو پهن میکرد حسین بود چون من جدنی کنکور داشتم و بدو بدو میرفتم بالا ، گیره های ستاره ایمو میداشتم رو موهام و با پرنیا میرفتم کال و درس میخوندیم، می‌خندیدیم و گریه میکردیم. توی مدرسه همه ی اون آدمای گوگولی پارسال تبدیل شده بودن به انسان های نزدیک به انفجار و نیازمند یک میکرو ژول انرژی فعالسازی (خواستم بگم شیمیامو یادمه هنوز) و الان که بهش فکر میکنم تقصیر اونا نبود. هممون نوجوون های؟ بیچاره ای بودیم که دلمون نمیخواست توی اون فشار و استرس و رقابت و مقایسه شدن باهم دیگه بیافتیم. برای من ، روابط انسانی‌ ارزشمندن، مخصوصا اون هایی که توی رندوم ترین سال زندگیم، دووم آوردن، قطع نشدن و حتا قوی تر شدن. نسبت به پارسال به چیز های مهم تری توی دنیا فکر میکنم ، شاید تاثیر جنگه ولی خوشحالم که انگار چشمامو حداقل نیمه باز کرده . چیزی که آخر کار دوست دارم بگم اینه که من از خودم ممنونم. به خاطر همه ی تلاشی که کرد برای خوشحال کردن بقیه و خودش ( حتا اگه به چشم نیومد) ، برای ری اکشن های بدی که نشون داد و نذاشت ری اکشن بدتره اتفاق بیافته. برای فهمی که نسبت به ارزش " خونواده " پیدا کرده. برای اینکه الان ، برای آیندش آرزو داره و مسیرای باز جلوی روش بیشتر از اوناییه که بسته شدن. و برای همه چی. و از خدا ممنونم که الان اینجام.
امسال چهار تا کیک تولد داشتم😭~
ناراحت کنندست که وقتی یه روز باهاش حرف نمیزنم احساس جای خالی میکنم توی زندگیم .
به هرحال
اشکالی نداره
میتونم تنهایی به خاطرش تو تاریکی گریه کنم