هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
کلیشه ایه ولی امیدوارم هممون جای درستش قرار بگیریم (:
اینجا احساسات جدیدی وجود دارن. احساس خارج شدن از محدوده ی امن آدم های امنم. مقصر من هستم یا نه ، مقصر اون هان یا نه، هیچ اهمیتی نداره چون من هنوز مطمئن نشدم مقصر وجود داره یا نه . من درگیر روزمرگی هام میشم و بعد دلم میخواد درمورد هیجان انگیز بودن تجربه های جدید زندگیم باهاشون صحبت کنم. اما نمیکنم چون انگار متهم میشم به خوشحال بودن ، وقتی که اون ها خوشحال نیستن. درگیر روزمرگی هام میشم و دلم میخواد درمورد ناراحت کننده بودن اتفاقات رندوم روزم صحبت کنم. اما نمیکنم چون متهم میشم به بی دغدغه بودن . و اینطور میشه که من ، ترجیح میدم صحبتی نکنم و فقط از روزمرگی های اونها سوال کنم. چون دلم نمیخواد ارتباطم باهاشون کمجون تر از چیزی که هست بشه، خودخواهم. دوستشون دارم و دلم میخواد به هر بهانه ای به همه چیز ادامه بدم. ولی انگار من دیگه برای شنیدن حرفهاشون هم مناسب نیستم. انگار اونها به نفس نفس زدن این ارتباط اهمیت نمیدن چون دغدغه های مهم تری دارن. احساس میکنم اون بچه ای هستم که صبح از خواب بیدارش کردن، بدوبدو از خونه بردنش بیرون که آوار زلزله روش نریزه. در حال گریه کردن هستم نه برای شوق زنده موندن، و نه برای ناراحتی از خراب شدن خونه، برای اینکه عروسک مورد علاقمو زیر تختم جا گذاشتم.
خودم رو سرزنش میکنم که چرا زودتر برش نداشتم و به این فکر نمیکنم که اون خونه، چه آواری رو تجربه میکنه.
زندگی اینطوری کار نمیکنه. کنترل ماشین دست من نیست . دست خانوم مربی رانندگیه و من متوجهش نیستم. فکر میکنم هم خدارو دارم هم خرما رو و هم حلوا رو و همه چیز به دست من روی فرمون بستگی داره. ولی وقتی پامو زود از ترمز برمیدارم میبینم یکی هنوز جلومو گرفته .