#گزارش_تصویری
#هفته_دفاع_مقدس
«برگـــزاری مـسابــقات به مـناسبـت هفتـه دفــاع مقــدس»
مورخ: 1402/07/04
#مسجد_امیرالمومنین_علیه_السلام
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دودِ ایـن شَـهر مَـرا از نَـفس انداخته است
به هـوای حـرمِ #کربوبـلا محتاجم
#اللهم_الرزقنا_ڪربلا💔
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله✋
#نَشـــــــر=صَــــدَقِہ جاریِہ
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
❇️ #کلام_شهید
در اسلام مرزهای جغرافیایی معنایی ندارد و ما هر جا مسلمان و مظلومی مورد ظلم قرار بگیرد آنجا از مظلوم دفاع خواهیم کرد.
#شهید_علیرضا_توسلی(ابوحامد) فرمانده لشکر پر افتخار فاطمیون❤️
[
باسلام🌷
به لطف خدا وکمک شماوخیرین عزیز🙏
تعداد۴۰پک لوازم التحریربه دانش آموزان نیازمند اهداشد
▪به نیابت ازشهیدحسن تهرانی مقدم
17.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الحسین (علیه السلام)
▪گزارش موکب مهدویون مدافعان حرم مشهد🚩
▪محرم الحرام_سال۱۴۰۲
✨بخشی از کتاب نخسایی ها:
پس از مدتی در یکی از پارکینگها با جمع و جور کردن وسایل و تشکهای دست دوم یک باشگاه کشتی راه انداخت. فقط مانده بود مربی کشتی که قطعا چنین چیزی در باغ های کهنز پیدا نمی شد. مصطفی صدرزاده و امیرحسین که مدتی در مرکز شهر باشگاه میرفتند با مربی باشگاهشان اسماعيل خلیلی صحبت کردند و او هم پذیرفت که مربی پارکینگ – باشگاه پهلوان پرور کهنز شود. آن روزها در محله ما گوش شکسته برای خودش یک برند لاکچری حساب مي امد و صد امتیاز داشت. سجاد عفتی هم تکواندو را به عشق گوش شکسته ها رها کرد و اهل کشتی شد. وقتی هم آمد جدی و مردانه آمد. کشتی برای ما كم كم شد خواب و خوراک، و روز و شبمان را با آن سر میکردیم. سجاد به خاطر بدن منعطف و عقبه رزمی که داشت از بقیه جلوتر بود. زیرگیر بسیار قهار و فیتو زن حرفه اي باشگاه بود. بزرگتر که شدیم در مسابقات دانشجویی تنکابن، تیم منطقه ما همیشه قهرمان میشد. سجاد هفتاد و چهار کیلو کشتی میگرفت. مربی به او پیشنهاد داد که وزن کم کند و در یک وزن پایینتر کشتی بگیرد؛ اما سجاد رغبتی به این کار نداشت. یکی از بچهها که در حال کم کردن وزن بود و خیلی به خودش فشار می آورد. چند ساعت به وزن کشی هنوز سیصد گرم اضافه وزن داشت. به سونا رفت تا دمای بالا آب اضافه بدنش را کم کند. سجاد که در تمام طول این مدت او را ترو خشک می کرد، با او راهي سونا شد و عرق ریخت .بعد از وزنکشی هم کار به درمانگاه و سرم و بیمارستان و اینها کشید. سجاد مثل یک پرستار از او نگهداری کرد و خودش هم به عنوان کوچ کنار تشک نشست.
آذر1388 ساعت 7:30 دقیقه صبح، تهران
صبحانة محمدثامن را روی میز چیدم و باطریهای دوربین عکاسیام را از شارژر درآوردم و داخل کیف گذاشتم. شب قبل، از دفتر روزنامه تماس گرفتند و سفارش گزارش تصویریای را از اعتراضات خیابانی دادند. حوصلة دردسر و درگیری نداشتم؛ اما اجارهخانه عقب افتاده بود و آخر ماه بیپول بودم. سفارش را قبول کردم. محمدثامن را راهی مدرسه کردم و از خانه خارج شدم.
یک ساعت بعد در خیابان انقلاب، اولین فریم عکس را از دختر جوانی، که وسط جمعیت روسری سبزش را پرچم آزادی کرده بود، گرفتم...
═══✼🍃🌹🍃✼══
#کتاب_خوب_را_خوب_بخوانیم