eitaa logo
راه رضوان🇵🇸🇵🇸
249 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
10.8هزار ویدیو
72 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج
مشاهده در ایتا
دانلود
4_5886294241566525324.mp3
4.84M
🌸 (ع) 💐دل عاشقم مقیم اهل بیته 💐شامل لطف قدیم اهل بیته 🎙 محمد_فصولی 👏 سرود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نماهنگ مهندس بقیع.mp3
4.7M
﷽ 🔊 | تنظیم مهندس بقیع رضا نیک‌اندیش            🌺  ویژه ولادت ؛ ۱۴۰۳
✨﷽✨ ✍واعظی بر روی منبر از خدا می‌گفت؛ ولی کسی پای منبر او نمی‌رفت. روز بعد واعظ دیگری می‌رفت و منبر او شلوغ بود در حالی که هر دو واعظ دوست و اهل علم بودند. روزی واعظِ کم‌طالب به واعظِ پُرطالب گفت: راز این جمعیت شلوغ در پای منبر تو چیست؟ واعظ پُرطالب دست او را گرفت و به بازار بزازها رفتند. یک مغازه پارچه‌فروشی‌ شلوغ و پارچه‌فروشیِ دیگر کنار او خلوت بود. دلیلش را پرسیدند: دیدند که مغازۀ پارچه‌فروشِ شلوغ برای خودش است ولی پارچه‌فروشِ خلوت، فروشنده است. واعظ پُرطالب گفت: من همچون آن پارچه‌فروش که برای خود می‌فروشد، سخنم را خودم خریدارم، پس خدا نیز از من می‌خرد و مشتریان را به پای منبر من روانه می‌کند، ولی تو مانند آن فروشنده‌ای هستی که برای دیگری می‌فروشد، هر چند جنس او با جنس مغازۀ همسایه‌اش فرقی ندارد. سخنان تو مانند سخنان من است، ولی تو برای کسب لذت از دیگران سخن می‌گویی نه برای کسب لذت خودت! سخنی را که می‌گویی نخست باید خودت خریدارش باشی. در هر دو مغازه جنس یکی بود و قیمت هم یکی، ولی فروشنده‌ها متفاوت بودند و اختلاف‌نظر مشتری از نوع جنس پارچه نبود، از نوع جنس فروشنده بود. 🌺💐🌺
📣 🕊اولین شهید راه قدس در سال ۱۴۰۳ شهادت یکی از مستشاران نظامی ایران شهید القدس بهروز_واحدی شب گذشته بر اثر حملات ارتش تروریستی آمریکا به مواضع محور مقاومت در استان دیرالزور سوریه به فیض عظیم شهادت نائل آمد.⚘
دنبال یه بهونه بودم.mp3
2.92M
دنبال یه بهونه بودم.... بازم بیام منو ببخشی:)...
29.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ظهـور او درمـان دردهاست! 🔺داغ غـــزه و رگ غیـرتِ به‌خواب رفتــــهٔ جهــان اســلام ... تا آخــر ببینــید.. باشد که آه دلِ لرزانتـان کاری کنـد و فرجـی شود... ▫️حجت‌الاسلام سنجـری ▫️نمازجمعـه چهاردانگـه ┄┅═✧☫🇮🇷☫✧═┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸️در زندگی از چیزهای زیادی می ترسیدم و نگران بودم تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنهاندارم. 🔸 از" نفرت "میترسیدم یاد گرفتم"به هر حال هر کسی نظری دارد" 🔸از" تنهایی"میترسیدم یاد گرفتم"خود را دوست بدارم" 🔸از" شکست "میترسیدم یاد گرفتم"تلاش نکردن یعنی شکست" 🔸از" درد "میترسیدم یاد گرفتم"درد کشیدن برای رشد روح لازم است" از" سرنوشت "میترسیدم یاد گرفتم"من توان تغییر آن را دارم" و درآخراز" تغییر "میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین هم قبل از پرواز کرم بودند و زیباکرد" 🌸🍃
🔘 داستان کوتاه درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . . ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
(سیاره سرد) 🌍 هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا، سیاره‌ی کوچکی بنام "فلیپتون" قرار داشت. این سیاره خیلی تاریک و سرد بود. بخاطر اینکه خیلی از خورشید دور بود و یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود در این سیاره موجودات عجیب سبز رنگی زندگی میکردند.😰 🪐 آنها برای اینکه بتوانند اطراف خود را ببینند از چراغ قوه استفاده می کردند. یک روز اتفاق عجیبی افتاد! یکی از این موجودات عجیب که اسمش "نیلا" بود باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت. ناگهان نور خیره کننده‌ای تابید و به آسمان رفت و از کنار خورشید گذشت و به سیاره‌ی زمین برخورد کرد.🌍 🌏 آن نور در روی سیاره‌ی زمین به یک پسر به نام "بیلی" و سگش برخورد کرد. نیلا بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش کرد ولی آن دو موجود زمینی، بوسیله نور به بالا یعنی سیاره ی فلیپتون کشیده شدند. آنها در فضا به پرواز در آمدند و روی سیاره‌ی فلیپتون فرود آمدند. 🌎 بیلی سلام گفت و نیلا هم دستش را تکان داد. بیلی گفت: "وای اینجا همه چیز از بستنی درست شده شده است." سگ بیلی هم پاهایش را که به بستنی آغشته شده بود، لیس می زد. نیلا با ناراحتی گفت: "ولی هیچ کس اینجا بستنی نمی خورد چون هوا خیلی سرد است." 🌝 نیلا خیلی غمگین به نظر می رسید. او پرسید: "آیا شما می‌توانید به ما کمک کنید؟ آخه ما به نور خورشید احتیاج داریم تا گیاهان در سیاره ما رشد کنند" بیلی گفت: "من یک فکری دارم. آیا میتوانی ما را به خانه‌مان برگردانی؟" نیلا گفت: "یک دقیقه صبر کن." سپس او باطریهای چراغش را بر عکس قرار داد زووووووووووم. ✨ بیلی و سگش به کره زمین برگشتند. بیلی به اتاق رفت و آینه را برداشت. او به حیاط آمد و آینه را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آینه می خورد اشعه هایش به سیاره فلیپتون برگردد. ☀️ با این فکر بیلی، سیاره فلیپتون دیگر سرد نبود. هر روز سگ بیلی آینه را در زیر نور خورشید قرار می داد تا نور و گرمای کافی به سیاره کوچک برسد. حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند. 🌸🌸🌸