بیخیالی رو تمرین کنید؛
یک سری از آدم ها حتی ارزش اینو ندارن که بخواید ی قسمت از فکرتون رو بهشون مشغول کنید.
وقتی یه سؤتفاهم پیش میاد و تموم تلاشمو میکنم که همه چیزو برات توضیح بدم، نه ازت ترسیدم، نه میخوام چیزی رو بپوشونم، نه نیاز دارم خودمو به کسی ثابت کنم، نه!
من فقط دارم خودمو به آب و آتیش میزنم که بفهمی چقدر برام مهمی.
همیشه کنار گذاشتن به معنای دوست نداشتن نیست، یه وقتایی بیخیال آدمها میشی چون میبینی دارن به معنای واقعی روحت رو خسته میکنن
ی سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه، چون از خودش خجالت میکشه.
از حماقت زیاد، خریتِ بی انتها، از اهمیت دادن به آدمای لاابالی…
بعضی چیزا رو نمیشه گفت! نمیشه گفت: "دلم تنگ شده میشه به من توجه کنی؟" نمیشه گفت؛ "ناراحتم، دلخورم، شکستم، آرومم میکنی؟" نمیشه گفت: "چرا سراغمو نمیگیری؟ چرا دلت تنگ نمیشه؟ چرا بغلم نمیکنی؟ چرا کنارم نیستی؟"
اما میشه سکوت کرد، فاصله گرفت، حرف نزد و نا امید شد و برای همیشه دل کند...
میشه از نهایتِ دلتنگی و فشار به بیحسی مطلق رسید و دیگه نخواست...
برای همینِ که آدما بعضی وقتا تنهایی طولانی مدت رو انتخاب میکنن... چون تو رابطه قبلیشون نتونستن حرف بزنن، درک نشدن، محبت ندیدن، خواسته نشدن...
دلتنگی طولانی آدمو عوض میکنه، بی حوصله و بدخلق و حواس پرت میکنه، یهو به خودت میای میبینی دیگه خودتم نمیدونی اومدن کسی که منتظرش بودی حالتو خوب میکنه یا نه، آدمارو تو دلتنگی نزارین، یهو برمیگردین میبینین هیچی سر جاش نیست مخصوصا خود اون شخص.