از آن سوی تاریکی
بچه ها بیاین یه چالش بریم : داستان از این قراره که خیلی یهویی زد به سرم که بیاین بگین تصورتون از چهر
مرسی از تک تک عزیزان که ایگنور نمودن
ما اصلا ناراحت نشدیم
اصلاااااا
ولی شاید اگر ینفر فقط ینفر بود که درک کنه درک کنه که این مغز و قلب و روح کوفتی من مال من نیستن و بیشتر میفهمن خیلی خوب میشد
اینکه همش باهام مثل بچه ها رفتار میکنند رو مخمه احساس میکنم دارن رو سرم آب یخ میریزن و مسخرم میکنن
بابا بسه دیگه
من درک میکنم که دیگه نمیخوای با هم دوست باشیم مثل آدم پاشو بیا بگو اصلا چارتا فوش بده بزن تو دهنم هرچی
ولی برنگرد بگو (میدونی چیه امممم راستش من فقط درگیر درسام یکوچولو ) وقتی من خودم میبینم که کل اون موقعی که گفتی میخوای درس بخونی با اونا گشتی
من نمیگم من آدم کامل و عالی هستم
ولی دیگه میتونم بفهمم که شاید باهات خوب رفتار نکردم اذیتت کردن یا هرچییییییییییی
ولی!
دلیل نمیشه منو خر فرض کنید و با خودتون بگید خوبه دیگه پیچوندیمش
بمن بگی مامانم نمیزاره باهات بیام بیرون بعد من ببینم با اکیپ اونا رفتی بیرون
تروخدا بس کنید درسته که خیلی دلقکم ولی دلیلی بر نفهم بودنم نمیشه ها!
از آن سوی تاریکی
امیدوارم تا خود صبح تو دنیا ستاره ها غرق بشید✨
از این به بعد اینطوری هم شب بخیر میگم
هدایت شده از W̴easleys'W̴izardW̴heezes(The Oversight version)
اگه سوفی و آگاتا میشناسید دوست خوب منید