با تمام چیزایی که بهشون اعتقاد داشتم فال گرفتم، استخاره کردم، یه چیزای مسخره مثل یه نوع فال رو انجام دادم،
همه گفتن ادامه نده، نمیتونی،پیشرفت نداری
خب از اونجایی که کله شق تر از این حرفام،نشستم یه دور گریه کردم اون شب (تو زمستون بود، شایدم اولای بهار)